اينجانب عباس فرزند خان بزرگ شمال شرق خراسان مصيب خان مي باشم. پدرم از بزرگترين خوانين منطقه بود و اگر او اراده نمي كرد خورشيد هم نمي توانست صبح علي الطلوع در منطقه طلوع نمايد.
با وقوع انقلاب شكوهمند اسلامي بساط خان و خانبازي در هم پيچيده شد و امروزه در منطقه و در ميان دوستان و آشنايان حقير را با نام “عباس- خان ناكام” مي شناسند چرا كه وقوع انقلاب مرا از رسيدن به مقام موروثيم محروم ساخت.
زندگي در دهه 50 در خانه اربابي چنان صفايي داشت كه به هيچ وجه با زندگي كارمندي امروزيم قابل مقايسه نيست. اگر اراده مي كردم خورشيد را داشته باشم چندان دور از دسترس نبود.( اي خاك بر سرم كنن. كاش اراده كرده بودم الان اينقدر حسرت نمي خوردم)
تحصيل براي خانزاده در روستا مقوله اي است شيرين تر از اسمارتيز براي بچه هاي امروزي. با چرب كردن سبيل معلم و مدير و سرايدار و … با انواع محصولات محلي از قبيل كره و ماست و بوقلمون و بره و … مي توانستم با خيال راحت سرم به امور خانزادگي گرم باشد و كاملا مطمئن باشم كه در پايان سال با بهترين معدل ممكنه قبول خواهم شد. اين اواخر در روستا چو افتاده بود كه اگر مدرك تحصيلي خانزاده را بچلاني قطرات چربي كره از آن خواهد چكيد. امان از دست اين دهاتي ها كه چقدر حرف پشت سر آدم در مي آورند. باري سال ششم اينجانب با معدل 20 دوره ابتدايي را به پايان رساندم و به زور اجبار پدر براي ادامه تحصيلات راهي مشهد شدم.قبل از ورود من به دبيرستان ابن يمين آوازه ام به عنوان دانش آموزي با معدل 20 به آنجا رسيده بود و همه منتظر بودند كه اين درياي علم را مشاهده كنند. خداييش هم درآن دوران داشتن معدل 20 خيلي چيز عجيب غريبي بود.
روز اول، ساعت اول رياضي داشتيم. دبير تا اسم ها رو توي ليست ديد در كسري از ثانيه اسم بنده براش آشنا به نظر اومد. نمي دونم حتما با خودش گفته بود “بزار ببينيم اين تحفه كيه با معدل 20.” خلاصه چشمتان روز بد نبينه ما رو صدا زد پاي تخته. بند بند وجودم مي لرزيد مي دونستم هيچ گهي بارم نيست و الانه كه گند اون مدرك و معدل كره اي و دوغي در بياد.
يارو گفت:”بنويس سه چهارم” . آقا يه دفعه نفسم بند اومد. هي از خودم مي پرسيدم “خدايا اگه اين سه است پس چهار چيه؟ اگه چهاره پس سه چيه”. دقيقا احساس انساني رو داشتم كه براي اولين بار شتر گاو پلنگ ديده بود:”اگه اين گاوه پس چرا شتره؟” يارو داد زد”گفتم بنويس سه چهارم”. به قول مشهدي ها مورس مونده بودم. اومدم يكم وقت تلف كنم پرسيدم “كوچيك بنويسم يا بزرگ؟” يارو رسما قاطي كرد. داد زد “چس بابا چرا مسخره بازي در مياري. بنويس سه چهارم ” بعد خطكش چوبيشو از تو كيفش در آورد. ديدم هوا خيلي پسه اگه يه كم ديگه تعلل كنم حسابم با كرام الكاتبينه. حسابي به مغزم فشار آوردم و بالاخره تنها نقشه اي رو كه به ذهنم رسيده بود عملي كردم. يك سر تخته نوشتم سه، بعد رفتم اون سر تخته نوشتم چهار. بعد بر بر شروع كردم به نگاه كردن يارو. ديديم عصبانيتش تبديل شد به بهت زدگي.خيلي آروم زير لب گفت “اين سه چهارمه؟” بعد داد زد” تو كدوم گوري درس خوندي؟” با صدايي ميت گونه جواب دادم:”معدن آق دربند”.
حالا ديگه قيافش مهربان شده بود و لبخند مي زد. با لحني دوستانه گفت”تو امسال و سال ديگه مردودي ولي درستو بخون نا اميد نشو”