خبر فوري
چهارشنبه ٦/٤/٨٦ ● ساعت 22:13 ● شاسکول

سوخت
ديشب جناب رئيس جمهور براي پرسيدن وضعيت اقتصاد مملكت و دانستن تاثير سهميه بندي بنزين بر معيشت مردم قصد رفتن پيش قصابي محله شان در نارمك را داشتند كه ترافيك و ازدحام ناشي از سهميه بندي مانع از رسيدن ايشان به مقصد شد. ايشان اظهار اميدواري كردند كه وضعيت خرتوخر بنزيني و ترافيكي مانع از اين نشود كه از قصاب محل و در نتيجه زيرساخت هاي اقتصادي مملكت بي خبر باقي بمانند.
پايان خبر

یادداشت (8)



استخراج كره از آب
سه‌شنبه ٥/٤/٨٦ ● ساعت 18:01 ● شاسکول

علی جان شرمندتم. صبح می خوایم بزنیم به جاده. امروزم که این بارون اومد ماشین رو کثافت گرفت. همین شبی باید بیفتی به جونش بشوریش
آخه پدر من، عزیز من، نصفه شبی کجا بشورمش؟ بذار فردا صبح زود ساعت 5 قبل از رفتن تمیزش می کنم.
اومدی که نسازی. تو رو صبح باید با دیلم از رختخواب جدات کنم. اونوقت تو ماشین می خوای واسه من بشوری؟

یکی من بگو یکی بابام. از اون اصرار از من ک… گ.ش.ا.د انکار.
پیچید تو خیابون کوچمون که دیدیم ای دل غافل. لوله اصلی آب ترکیده و آب با فشار وحشتناکی فواره وار زده بیرون. یه دفعه بابام زد زیر ترمز.

چی شد؟ چرا وایستادی؟
شیشتو بده بالا اینقدر هم حرف نزن
آمد زارت زیر لوله ترکیده آب. آب چنان با فشار می زد رو ماشین که دقیقا احساس کردم تو کارواشم. حتی بدتر. لعنتی لوله اصلیم بود. تازه دوزاریم افتاد که بابام داره چیکار می کنه. کم آوردم. رسما کم آوردم…

پس نوشت: باز شما بگین مشهدی ها از آب کره نمی گیرن. بیچاره ها! اونا از لوله ترکیده آب هم یه چیزایی می گیرن!

یادداشت (17)



برگرفته از دفتر خاطرات يك تين ايجر
چهارشنبه ٣٠/٣/٨٦ ● ساعت 17:04 ● شاسکول

داداش من يك نمونه كاملا عادي از تين ايجر هاي هفده هجده ساله امروز ايران است كه مشابهش اش را امروزه روز در همه جاي اين كشور مي توانيد ببينيد. خاصيت عمده اين جوانان اين است كه اصولا پايه زندگيشان بر گذران بطالت گونه زندگي قرار گرفته و اگر يك دم بياسايند خلقي را به…
به تازگي همسايه جديدي به محله ما آمده است. اين همسايه جديد بلوچ است . آقا يك مرد چهارشانه كه هميشه با لباس بلوچي ديده مي شود.يك خانم سبزه و و يك دو جين بچه قد و نيم قد بقيه اعضاء اين خانواده را تشكيل مي دهند.
ورود اين همسايه جديد براي داداش من دستاويزي شده تا با دقيق شدن در رفتار و حركات و سكنات همسايه جديد اوقات بي پايان فراقتش را پر كند. مداققه در رفتار اين بندگان خدا يك ماهي از او وقت گرفت ولي نتيجه بسيار دقيق و جذاب بود. نتيجه را به زبان خودش ببينيد:

نتيجه:

1)خانواده داراي دو عدد ماشين هستند. يك پرايد و يك تويوتا هايلوكس. قيمت تويوتا هايلوكس خيلي زياد است به حدي كه من تنها با فروش كليه ام ممكن است در 50 سالگي اجازه پيدا كنم يك بوق با آن بزنم.

2)تويوتا هايلوكس، دو كابين داشته و كولر آن آنقدر خفن است كه اگر در ظهر تابستان 40 درجه روشن شود كمي بي احتياطي در تنظيم درجه آن منجر به سگ لرز سرنشينان خواهد شد. با وجود اين كابين عقب در هر شرايطي خالي مي باشد چون بچه ها ترجيح مي دهند در قسمت باز از هواي آزاد 40 درجه استفاده نمايند. اينجانب به آنها پيشنهاد دادم با نصب يك دستگاه كاتيوشا بر روي بار مزاحمت هاي احتمالي پليس راهنمايي رانندگي را از سر كم كنند كه قول داده اند در مورد آن فكر كنند.

3)در هر ساعت شبانه روز مستقل از ميزان درجه حرارت ، 3 بچه كوچك خانواده بلوچ كه دو تا پسر راهنمايي و يك دختر دبستاني هستند در محله با پاي لخت بدون دمپايي و با لباس بلوچي به دنبال دو عدد دوچرخه قابل رويت هستند. دو پسر سوار بر دوچرخه مي باشند و دختر بچه كوچك به صورت يك موجود پياده نظام به دنبال آنها مي دود به اميد آنكه لطف كنند و براي ده متر هم كه شده يكي از دوچرخه ها را به او بدهند.

4)خانواده داراي يك پسر همسن و سال من به نام موسي مي باشد كه حقير براي كسب بيشتر اطلاعات با وي طرح دوستي ريخته و با وجود جوادي بيش از حد نامبرده چه از نظر اسم و چه از هر نظر ديگر با وي دمخور گرديدم. رايطه ما با رد و بدل كردن CD شروع شد. سعي كردم با تلاش فراوان ذائقه او را از عباس قادري و جواد يساري تغيير دهم كه با پاسخ منفي وي روبرو شدم. يك روز ظهر كه براي گرفتن CD به درب منزل وي مراجعه نمودم نامبرده را ديدم كه با دستاني تا آرنج چرب به درب منزل آمد. وقتي علت را جويا شدم اظهار داشت:”ناهار گوشت داريم”.وقتي بنده اظهار داشتم:”قاشق چنگالاتون حتما خيلي نو موندن” با نگاه بي تفاوت وي و بسته شدن در و در نتيجه تخريب قسمت هايي از دماغم توسط در مواجه شدم.

5)موسي خريد از سوپر را خودش انجام مي دهد. جوان قد بلندي است كه معملا اين كار را به اين صورت انجام مي دهد:
با ركابي در حاليكه بدن سياه و پر مويش را به اكران عمومي گذاشته از در خارج مي شود. پاهايش خيلي بزرگ هستند. با اين وجود يك دمپايي بچه گانه به طول 5 سانتي متر پوشيده و لخ و لخ كنان با توليد يك صداي ناهنجار بر روي آسفالت به سمت سوپر مي رود.

6)از آنجا كه حقير از فضولي داشتم سكته مي كردم كه ببينم گوشي باباي بچه ها چه مدلي است با اغفال يكي از بچه هاي كوچك از او خواستم تا گوشي را برايم بياورد تا ببينم. در يك ظهر گرم كه بابايش خواب بود در ازاي دريافت يك عدد آدامس خرسي آن را آورد. تلاش چهل و پنج دقيقه اي اينجانب براي روشن كردن آن گوشي خفن بي نتيجه ماند و مجبور شدم بدون كسب نتيجه لازم آن را برگردانم.

7)در يك ظهر گرم ازپنجره مشاهده نمودم كه دختر بچه چهارم دبستاني - هماني كه دنبال دوچرخه مي دويد- از خانه خارج و سوار ماشين پرايد شد. در ميان بحت و حيرت من ماشين را روشن نمود و رفت. حقير بعد از جمع نمودن فك از روي زمين به كوچه مراجعه نمودم تا شاهد پيامدهاي اين كار خفن آن طفل باشم. حدود 15 دقيقه بعد باباي بچه با همان لباس بلوچي به درب در آمد. درست در همين زمان دختر پرايد سوار از راه رسيد و ماشين را پارك نمود و پياده شد. بابا به سمت او رفت و با لهجه بلوچي و لحن پرخاش گونه اي شروع به صحيت با وي نمود. بنده از آنجا كه لهجه خيلي غليظ بود چيز زيادي نفهميدم. فقط متوجه شدم كه يارو يك بار به پرايد و يك بار هم به هايلوكس اشاره نمود. حدس زدم كه مشغول پرخاش به دخترك است كه چرا ماشين را برداشته. اما در ميان بهت و حيرت من دختر به سمت هايلوكس رفت. آن را روشن كرد و گاز را گرفت و رفت. كاشف به عمل آمد كه بابا جان شاكي بوده اند كه چرا پرايد را برده اي و هايلوكس را نبرده اي.

یادداشت (14)