من گوساله غريبي هستم. گوساله غريبي كه ارداويراف را دوست داشت. ارداويراف به جانداري اطلاق مي شود كه به اندازه من گوساله نيست. او هاست و دومين مي فروشد و از شير و پشم و گوشت و حتي پوست گوساله هايي مثل من نمي گذرد. در ايتداي هر سال با شكمي برآمده به آغل من و امثال من سر مي زند و حق و حقوق مسلمش را طلب مي كند. صورت پر مهر و صفايش يادم نمي رود كه با لبخندي نمكين به چشم هاي صادق گوساله اي صادق نگاه مي كرد و تكيه كلامش: “هه هه خيال كردي سِرور ما از اين سِرور هاي آبگوشتيه؟؟؟ شما در برابر ذره ذره پشم و گوشتي كه به من مي دين دارين از من خدمات مي گيرين. سِرور ما هميشه آپه و دان بودن توش معنا نداره. تازه اگه روزي يه اتفاق عجيب غريبي بيفته (چه مي دونم سنگ از آسمون بباره) و دان شيم از اونجا كه بك آپه روز به روز داريم هيچ اتفاقي واسه مطالب نمي يفته” و تنها پاسخي كه من دادم اين بود “مووووووووووو”.
حال در وبلاگ من رمه اي بازيگوش از بزان و گوسفندان چريده اند.مطالب نصفه اند. مطالب چند پست آخر دود شده اند و به آسمان رفته اند. نمي دانم شايد سنگ از آسمان باريده. به هر حال ما گوساله ها كه عقلمان به درك اين مطالب پيچيده نمي رسد اما ارداويراف به من اطمينان داد كه دچار توهمي گوساله اي شده ام و اين كه مطالب يك ماه آدم به گ… (ببخشيد باد فنا) برود اتفاقي ساده است كه همه روزه براي همه مي افتد و پاسخ من هم همان پاسخ هميشگي بود: “مووووووووووووووووو”
پس نوشت 1: اين حق مسلم هر گوساله است كه صاحبش را خودش انتخاب كند ( رجوع كنيد به منشور حقوق گوساله ها ). اكنون او دامدار ديگري به ما معرفي كرده است. گوشت و پشم و پوست و … من ارزاني وي باد.
پس نوشت 2: ممنون از آزاده عزيز كه مرا براي بازي يلدا دعوت نمود و حيف كه امسال نشد. شايد سال ديگر اگر دامدار جديد به گندي دامدار قبلي نباشد.
پس نوشت 3:و ساير چراگاه ها عبارتند از: شادپري، نويسنده، ارداويراف (حتي به خودش هم رحم نكرد)، ارغوان، ، نوشتن و …