حسرت
یکشنبه ٥/٩/٨٥ ● ساعت 10:30 ● شاسکول

ديروز:
وقتي غير از هوا چيز ديگه اي براي تنفس نيست، احمقانه است كه به خوب بودنش شك كنيم.

امروز:
-تو دختر مو بور دوست داري يا مو سياه؟
-معلومه ديگه موسياه.
-چرا؟
-اه خوب تو اين خراب شده كه مو بور پيدا نميشه.

یادداشت (21)



ميخ آهني، دماغ سر بالا، آفتابه و . ..
جمعه ٣/٩/٨٥ ● ساعت 23:09 ● شاسکول

جريان اين جماعتي رو كه ميرن دماغشونو عمل مي كنن شنيدين حتما ديگه كه بعد از عمل باز دوباره اون دماغ ضايع برميگرده سر جاش و روز از نو و روزي از نو.طرف باز ميشه يك زائده كه به يك دماغ خربزه اي چسبيده. بدي احساس اين جماعت كه كلي پول رفته به پاچشون واسه عمل رو مي شه حدس زد (البته از اون جايي كه ما يك دماغ خوش تراش قلمي سربالاي دختر كش داريم تا حالا با همچين مشكلي روبرو نشديم البته اين دماغ واسه خيلي از جماعت بانوان زيبا مشكل عاطفي ايجاد كرده).اين مقدمه رو داشته باشين تا بريم سر جريان اصلي.

قضيه بر مي گرده به دو سال پيش كه ما از مشهد اومديم تهران با يك لهجه مشهدي تابلو كه از هفت فرسخي هويتمون رو افشا مي كرد. جوري كه هنوز دهان باز نكرده بوديم همه مي فهميدن از كجا اومديم و خلاصه بر ما خنده بسيار مي رفت. مدت ها اساسي دِپرس بوديم كه “خدايا مِشه مو يك روزي جوري تهروني صحبت كُنُم كه اي تهرونيا نفهمن مو مشهديُم و تابلو نَرُم”. گاهي اوقات واقعا حالمون گرفته مي شد كه فقط براي نمونه يك مورد رُ واستون تعريف مي كنم.
دنبال يك نوع كابل خاص واسه ام پي تري پليرم مي گشتم و تمام تهرون رو زير و رو كرده بودم ولي دريغ از نشانه اي از اون كابل. يك روز تو بازار رضا به شدت قبچك مي زدم و مغازه به مغازه پرس و جو مي كردم كه يهو بارقه اي از اميد پيدا شد.يكي از مغازه دارها تو طبقه سوم گفت ” يه همچين كابليو فقط ممكنه يه نفر داشته باشه.تازه بعيد مي دونم كه الان پيشش موجود باشه ولي اين احتمال رو مي دم كه بتونه برات بسازه”. با خوشحالي گفتم “چه عالي ميشه بگين كدوم مغازه است؟” يارو با خونسردي گفت “ببين برو طبقه پايين بازار، واحد 407.صاحبش يه آقاييه به نام آقاي سيرابي (تعجب نكنيد فاميلي يارو سيرابي بود!) اگه كسي بتونه بهت كمك كنه فقط اونه”.
آقا ما هم شلنگ تخته اندازان دويديم سمت مغازه اين بابا.در رو باز كرديم و خيلي خوشحال به يارو گفتيم “سلام شما كابل واسيه اين ام پي تري پلير دارين يا مي تونين درست كنين؟” و از جيبم ام پي تري پلير رو نشونش دادم. دقت كنيد تنها ديالوگي كه من با اين يارو كردم همين جمله بود.نه يك كلمه كم نه يك كلمه بيش. فكر مي كنين عكس العملش چي بود؟ طرف دستشو از تو دماغش درآورد و در حاليكه به سيبيل هاي پر پشتش مي كشيد لبخندي نخودي تحويلم داد و گفت “از يه همچين كابلي، ممكنه تو مشهد بتونن درست كنن ولي تو تهران نميشه”. با ناباوري گفتم “مشهد؟” و از يارو جواب شنيدم “آره ديگه آخه شما از مشهد مياين خوب”. من از اون لحظه به بعد هر وقت مي يومدم تو خيابون احساس مي كردم يه بيلبورد گنده ام كه روش نوشته شده “من از مشهد ميام لطفا من رو مسخره كنيد”. بعدها تو يه كتاب روانشناسي كه الان اسمش يادم نمياد خوندم كه اين يه نوع بيماري حاد روانيه كه ترجمه اسم لاتينيش ميشه “خود بيلبورد بيني”
اما خوب به هر حال ما ممكنه نادون به نظر بيايم ولي خدا رو شكر خنگ كه نيستيم. اين بود كه تو اين دو سال زديم تو كار تمرين و ممارست در جهت اصلاح لهجه و تسلط به زير و بم هاي لهجه تهراني و ايضا حذف قسمت هاي ضايع مشهدي از فرهنگ گفتاري. باور كنيد تلاشي رو كه من صرف اين كار كردم اگه صرف يادگيري يه زبان دري وري خيلي سخت (فرض كنيد ماداگاسكاري دري) كرده بودم الان مي تونستم يه كرسي استادي تدريس اون زبان رو تو هر دانشگاهي داشته باشم. اين آخريا رسما خودم هم باورم شده بود كه يك تهروني اصيلم و اصل و نصبم بر مي گرده به خود آقا محمد خان قاجار كه اول بار تهران رو پايتخت كرد. (البته يكي دو هفته پيش يكي از دوستان با يادآوري اين نكته كه اين بابا فاقد اون اصل كاريه بوده منو از اين توهم بيرون آورد). دردسرتون ندم همه اين قضايا رو داشته باشين تا ديشب كه اين جانور (طفلك فيلتره) اومد خونه ما.وصفشو زياد شنيده بودم كه يك مشهدي اوريجيناله و زير و بم هاي مشهدي گري در جاي جاي زندگيش از لهجه تا رفتن به استاديوم و تشويق ابومسلم وجود داره.ما يه روز رو با هم گذرونديم و اين نامرد در ظرف همين بيست و چهار ساعت كل چيزي رو كه ما تو دو سال رشته بوديم پنبه كرد. مي پرسين چطوري؟ خوب مي گم واسطون.دهانشو باز كرد و يه بند مشهدي صحبت كرد اون هم اصيل و حرفه اي.در پايان همنشيني با او من دوباره همون مشهدي تابلو بودم كه حتي آقاي سيرابي هم فقط با شنيدن يك جمله پي به هويتش مي برد.

شعر :هر كسي كو دور ماند از اصل خويش بازجويد روزگار وصل خويش
ضرب المثل: نرود ميخ آهني در سنگ

خلاصه اينكه يك تك مضراب از اين بابا زحمات دو ساله ما را در آني و كمتر از آني به باد داد.
همون شب بعد از جدا شدن ازش خونيه يه دوست محترم مهموني دعوت بوديم. يه جمع صميمي از دوستان (ladies and gentlemen) (باور كنيد از اون مهموني ها نبود ها !) آقايي كه شما باشيد آي ما ضايع كرديم آي ضايع كرديم كه حتي آفتابه دستشويي هم فهميد كه ما از كجا مي يايم و باز هم مثل هميشه خنده بسيار بر ما رفت !!!

یادداشت (21)



بهينه سازي
دوشنبه ٢٩/٨/٨٥ ● ساعت 16:10 ● شاسکول

در دنيا دو جور آدم وجود داره: آدماي خوب و آدماي بد. آدماي خوب شبا خيلي خوب مي خوابن؛ اما آدماي بد…مي دونين، اونا مي دونن كه از ساعات شب استفاده هاي بهتري هم مي شه كرد.

ووودي آلن-مصاحبه با گاردين-

یادداشت (20)



فضا
جمعه ٢٦/٨/٨٥ ● ساعت 16:59 ● شاسکول

اخطار: اگر قادر به خواندن مطالب به لهجه مشهدي نيستيد بي خيال خواندن اين پست شويد و مطلب شماره 2 را بخوانيد
1
نيمكت هاي سه راه زندان مشهد(روبروي زندان مركزي مشهد)- صبح ساعت 8- بماند كه در آن سرماي فيل كش چرا من آنجا نشسته ام.

-ديداش هم همينجا رِ خِلوت كُن ما مِخِيم يَك كاري بُكنِم .
-آقا من كه با شما كاري ندارم چرا برم؟
-ديداش تو به ظاهرت مُخوره كه بچه سوسول بِشي بِرات بد آموزي دِره.ما مِخيم بنگ بار بِزنِم.
-اِ جناب چه عالي.من هم مي خوام ياد بگيرم ميشه يك لطفي بكنين بزارين من اينجا بمونم؟
-خايله خوب، بومون. نگا مو رِ كه مِبيني پرفوسورِ بنگ بار زِدنُم! اي داش ابورفضلمان دكتراش رِ داره. بريه ايكه تو پر رو نري همي دكترابورفضلمان اجرا مُكُنه تا بيبيني.
پروفوسور: دكتر بيا اي سيگار تير ر بيگير خالي كن تا مو بنگه رِ بِهت بدم…
مشغول شدند و من با چشماني وق زده ناظر بر فرآيند بودم.نفر چهارمي وارد جمع سه نفره ما شد در حالي كه مي لرزيد.
-يَرِگه سِلام مو تازه آزاد رفتُم. ايول دارِن بنگ بار مِزنن. مو سيف ا.. يُم.با اصغر قاطر و باقي بچه ها تو قِضيه باغ آلو ما رِ گرفتن.
-باغ آلو ؟؟؟ ايول كار خيلي تِميزي بود. بيا ديداش يَك حالي به ريه هات بده
-آمدوم يره …
چشم هايشان خمار، دهن ها نيمباز ،در اوج هپروت !!!
پروفوسور: دكتر هم همي ملت كسخل نيستن؟
دكتر: بِرِيه چي؟
پروفوسور:مِرن بيست مليون دلار مِدَن كه بِِرَن فِضا ما اينجا با پونصد و سي تِمن مِرِم فِضا.
دكتر : ها به مولا!!!
-اون سي تومن چيه ديگه؟
پروفوسور: كسخل سوسول او پول يه نخ سيگار تيره كه خاليش كِردِم

2
سندروم فرهيختگي: نوعي بيماري كه در آن شخص با وجود بهره بردن از بلاهت و سفاهت به ميزان قابل توجه، در نظر ديگران بسيار فرهيخته تصور مي شود.

عوارض: در جشن تولد چنين شخصي به عنوان مثال اگر قرار باشد 20 عدد كادو به او بدهند 19 تاي آن كتاب هاي مهمل و بي سر و تهي است كه اگر سگ را با لانچيكو برقي بزنند حاضر به خواندن آن نمي شود.

مراقبت : مبتلايان بايد حتي الامكان از گرفتن جشن تولد خودداري كنند زيرا با برگذاري چنين جشني بيماري افسردگي هم به مجموعه ايرادهاي مزاجي آنها افزوده خواهد شد.

درمان: درمان سريع و قطعي براي اين بيماري وجود ندارد تنها كاري كه مي شود كرد دل بستن به نوعي پروسه طولاني درمان است كه اگر چه زمان بر است اما كارايي آن به اثبات رسيده است.

پروسه درماني: چنين بيماراني بايد كمي سر كيسه را شل كنند بدين معني كه در يك اعلان عمومي از كليه دوستان و آشنايان شامل اَره، اوره و شمسي كوره دعوت به عمل آورده و با شام بسيار چربي از آنها پذيرايي به عمل آورند و نسبت به رفع سوء تفاهمات موجود اقدام نمايند.اين اقدام مي تواند به صورت ايراد يك سخنراني غراء در موضوعات زير باشد (كه البته براي افزايش تاثير، اين نطق بايد حتما پس از صرف شام انجام شود):
1)”نقش كتاب در سقوط اخلاقي انسان”
2)”بيسوادي؛ نتها راه نجات جامعه بشري”
3)”كتاب نمي خوانم پس هستم”
4)”تمام كادوهايي كه دوست داشتم ولي نگرفتم”
5)”روش هاي از كار انداختن سيستم اطفاء حريق در كتابخانه ها ي بزرگ”
6)”روش هاي نوين توليد انرژي؛ توليد گرما با سوزاندن كتاب”
7)”با قهرمانان تاريخ ؛ سپاهيان صليبي و آتش سوزي كتابخانه اسكندريه”

یادداشت (25)



ممنتو
دوشنبه ١٥/٨/٨٥ ● ساعت 10:25 ● شاسکول

01
01

اصلا دلمان نمي آمد برگرديم پايين! اون بالا بوديم جايي كه هلاكو خان هم مدت ها انتظار كشيده بود تا دستش بهش برسه. عمو هلاكو بعد از كلي بدبختي و سرگردوني تو بيابون هاي مغولستان و ايران و تحمل مشقات بسيار تازه رسيده بود به اينجا ولي ما برامون يه صبح تا ظهر وقت برد فتحش كنيم. هر سه متفق القول بوديم كه درد و رنجي كه ما كشيديم خيلي از مال اون و لشگرش بيشتر بود…. اين مامور سازمان ميراث فرهنگي 9 سال بود كه با عمو حسن و عمو هلاكو و ارتش مغول زندگي كرده بود. هر روز تكرار كردن تاريخي كه خودش هزار ساله كه منقرض شده، براي يك مشت گاگول كه ارتباط برقرار كردن با دوست دخترشون تو كافي شاپ رو به برقراري ارتباط با تاريخ ترجيح مي دن واقعا كار طلقت فرساييه !

01
01

خوردن ، خوردن و خوردن : در كل تاريخ اينجا مطمئنم كه هيچوقت اين حجم عظيم از متريال خوراكي با چنين دبي بالايي وارد شكم جانداري نشده. به هر حال رنجي كه در بالا بردن كوله پشتي هاي مملو از چيپس و پفك و … برده بوديم اينجا بايد ارج نهاده مي شد.
دعاي سفره : اي شكم خيره ما به تو بد كرديم . تو را عليرغم ميل باطنيت تا چنين ارتفاع بالايي آورديم باشد اين حجم مختصر از خوراكي (سه كوله پشتي) پاداشي براي تو شايد كه سر پل صراط جلوي ما را نگيري آمين.

01
01
01
01

در آن بالا موجودات به چهار دسته تقسيم مي شوند:دسته اول كارگران ساختماني كه خيري از حكوت فعلي در حهت اشتغال زايي نديده اند و با مساعدت عمو حسن و عمو هلاكو كار ثابتي به دست آورده اند. دسته دوم انسان هاي خوشبخت و خوشحالي هستند كه چون نمي دانند از تعطيلات عمو احمدي نژاد چگونه استفاده كنند به عيادت عمو حسن آمده اند. به هر حال وقتي يك عمو آدم را تعطيل مي كند شرط ادب ايجاب مي كند كه به ديدن عموي ديگر بروي. اما دسته سوم. دوستي در دوره دبيرستان داشتم كه به اندازه ما سفيه نبود كه رياضي بخواند. رفت و هنر خواند. بعد خبرش آمد كه در رشته مرمت و ترميم بناهاي تاريخي قبول شده.ما آن موقع نفهميديم اي مرمت و ترميم يعني چه ولي آن بالا كه بوديم فهميديم كه اگر اين دوست ما اينجا بود قطعا در گروه سوم قرار مي گرفت:گروهي باستان شناس خوشحال (فرض كنيد 13 نفر) كه با قاشق اون هم نه پلو خوري بلكه چاي خوري در حال بيرون كشيدن زار و زندگي حسن صباح از زير خاك بودند. بعد از 8 سال تازه تونسته بودن شيرووني هاي الموت رو در آرن.كي قراره برسن به زير زمين خدا عالمه.در مورد دسته چهارم تنها مي توان گفت ” يك مشت آدم بي معرفت بي ناموس كه قلاع تاريخي را دستاويزي براي آپديت كردن بلاگ و شبيه سازي شاهكارهاي تاريخ سينما مي كنند.خداوند هدايتشان كناد.

01
01

راهي كه مي رفتيم و انتها نداشت. در آن لحظه هيچ كس به اين نكته توجه نداشت كه بد و بيراه گفتن به عمو حسن هيچ كمكي به ما در جهت بالا رفتن نمي كند و اين عمل به عنوان يك وظيفه شرعي و نه كفايي از طرف كليه بازديد كنندگان انجام مي شد.به هر حال كمك شاياني به ما در بروز كردن دايرت المعارف فحش هاي كاربردي نمود.
تنها چيزي كه رنج طي طريق يكنواخت آن هم به صورت عمودي را تسهيل مي نمود بحث بر سر برگي از تاريخ بود كه خودمان كشف كرده بوديم. اصولا سه ديدگاه در مورد آفتابه كشف شده وجود داشت. ديدگاه اول از آن كساني بود كه معتقد بودند آفتابه متعلق به عمو حسن بوده و هلاكو به شكل ناجوانمردانه اي درست در حاليكه عمو حسن مشغول استعمال (اون موقع ها آفتابه هم درست مثل دخانيات استعمال مي شده) آن بوده و دستش از زمين و آسمان كوتاه وي را غافلگير كرده و ناجوانمردانه كشته.گروه دوم برعكس معتقد به تملك آفتابه مكشوفه توسط هلاكو بوده اند و در اثبات نظريه خود بر اين نكته تاكيد مي كنند كه باباجان اصولا چه ضرورتي دارد كه كسي مثل عمو حسن كه ساكن اينجاست آفتابه داشته باشد !؟؟ اصولا آفتابه در شرايط اضطرار كاربرد دارد وگرنه هر انسان عاقلي در محل سكونت خود از شيلنگ استفاده مي كند . اما از سوي ديگر هلاكو به علت سفرهاي طولاني بسيار معقول مي نمايد كه user آفتابه بوده باشد.اما نظريه سومي كه بنده هم از طرفداران پر و پا قرص آن مي باشم وجود دارد.اين نظريه بسيار علمي و موشكافانه مسئله آفتابه را مورد بررسي قرار مي دهد.با در نظر گرفتن موقعيت و همچنين جهت سر و دم آفتابه مي توان به راحتي هر دو نظريه اول را رد كرد و بر بلاهت صاحبان آنها صحه گذاشت. آفتابه در موقعيتي قرار دارد كه در زمان حسن و هلاكو اصلا وجود خارجي نداشته (درست در زير داربست هاي باستان شناسي). لذل تعلق آن به يكي از كارگران ساختماني بسيار محتمل تر بوده خصوصا آنكه جنس آن از پلاستيك است و در دوره اسماعيليه پلاستيك يا نبوده و يا اگر بوده قطعا خيلي كم بوده و اصلا معقول نبوده از آن آفتابه بسازند.

01

پس از طي اندك مسافتي با شيب 90 درجه به دو الاغ به همراه صاحبشان بر خورديم . بر يكي از رفقا همين مسافت كوتاه چنان سخت گذشته بود كه به صاحبين الاغ ها پيشنهاد بستن يك قرار داد تجاري داد.يكي از اصلي ترين مفاد اين قرار داد حمل اين دوست خسته توسط الاغ ها به سوي قلعه در قبال دريافت وجه مناسبي بود كه اصولا بستن چنين قرار دادي توسط صاحبين الاغ ها غير ممكن ارزيابي شد . وي در پاسخ به شاسكول كه علت عدنم تمايلش را براي بستن چنين قرار داد نان آوري خواسته بود گفت “مسافر بين راه نمي زنيم! فقط اول خط” و آن دوست ما با سيبيل هاي پژمرده تمامي راه را پياده گز نمود.

01

و ما گول ظاهر زيبا و شيب به ظاهرملايمش را خورديم. باشد كه رستگار شويم ولي وسط اين راه نفله نشويم.

01
01

سيگار و انار : براي بالا رفتن از آن شيب وحشتناك سعي كرديم كه از امكانات موجود حد اكثر استفاده را ببريم. اما امكانات موجود براي همچين ماموريت خطرناكي شامل دو بسته سيگار و دو كيلو انار بود. پس دو بسته سيگار را كشيده و دو كيلو انار را خورديم و با عظمي پولادين به سوي قلعه شتافتيم.

01

و عمو احمدي نژاد به شكل كاملا غير منتظره زد دو روز بين عيد فطر و جمعه رو هم تعطيل كرد.خداوند خيرش دهاد.

پس نوشت 1: اين كه اين پست با يك همچين تاخيري اينجا گذاشته مي شه به غير از كاليبر شاسكول مسائل عديده ديگري هم درش دخيلن كه رعايت عفت كلام و نريختن آبروي كساني كه مقصرن موجب مي شه اسم محمد رو نيارم.

پس نوشت 2 براي خوانندگان گاگول : منظور از عمو حسن، حسن صباح سردسته طايفه اسماعيليه هستش.

یادداشت (70)