پول قلمبه ای به شاسکول رو نیاورده است که بخواهد آن را صرف عیاشی وهواپیما سواری کند بلکه فقط و فقط با پس انداز و قناعت پیشگی پول بلیط هواپیما اون هم 2 تا را به دست آورده است (دوتا چون یک بار از هواپیما جا ماند! - افراد بخندن- ).
در کنار او یک پسر بچه گوگوری مگوری نشسته است که قیافه اش به پیش دبستانی می خورد.در طرف دیگرش یک زوج جوان به همراه نوزاد شیرخوارشان نشسته اند.خانم آرایش مبسوطی نموده است ولی شاسکول که دلخسته از ظواهر دنیوی است اصلا و ابدا وقعی به او نمی نهد.(فرشتگان آسمان دهان کسی را که به این جمله آخر شک کند مورد عنایت قراردهاند)
شاسکول:سلام آقا کوچولو! اسمت چیه؟
بچه:اشمم محمده عمو
شاسکول:کلاس چندمی آقا محمد؟
بچه:کلاش کودستانم.
بچه:عمو من آب می خوام.
حس بچه دوستی شاسکول گل کرده اما هر چقدر تلاش می کند مهمانداری برای فرو نشاندن آتش استسقاء طفل نمی یابد.به ناچار سعی بر منحرف کردن ذهن کودک از آب میکند.به سمت طفل شیرخواره آن ذوج جوان اشاره میکند
شاسکول:محمد نی نی رو نیگا.نی نی دوست داری؟
بچه یک نگاه به نی نی یکی به مامان نی نی ویکی به شاسکول می اندازد
بچه:مامان نی نی که خوشگلتر از نی نیه!!!
پ ن :مامان جون، بستنیش خوشمزه تره!!! (به ویرگول دقت کنید)
پ ن:خیلی حال میده آدم خودشو سوم شخص یاد کنه.امتحان کنین تا بفهمین چقدر لذت بخشه.
