از اونجایی که سالروز تولدم فرارسیده و از اونجایی که این واقعه، یعنی متولد شدن یکی از شاسکولیان، از نظر سیاسی- ادبی حائز اهمیته، تصمیم گرفتم تا خاطرات تولد و روز اول زندگیم رو به صورت اورجینال و فقط با کمی سانسور براتون نقل کنم.
اولین صحنه ای که به یاد دارم اینه که سر و ته آویزون شده بودم و یه عده پرستار و دکتر بی کار داشتن به من ورمی رفتن. یکی پاهام رو محکم گرفته بود و نمی ذاشت از دستش در برم. اون یکی دیگه که نمی دونم چه پدرگشتگیی با من داشت، محکم می زد تو کمرم. من هم نسبت به تمامی این اعمال غیر انسانی، تنها کاری که از دستم برمی اومد رو انجام می دادم: با تمام نیرو ونگ می زدم!
نمی دونم کدوم بی انصافی و با چه نیتی، از فرصت استفاده کرده بود و تمام لباس های من رو درآورده بود. من شرمنده و حیران و عریان در هوا پیچ و تاب می خوردم و اون پرستارهای پیردختر بی حیای پسرندیده، داشتن با چشماشون من رو می خوردن. خیلی عصبانی بودم اما از اونجایی که هنوز زبان شیرین فارسی رو یاد نگرفته بودم، هیچ فحش مناسبی نمی تونستم نثارشون کنم. متاسفانه اون موقع هنوز از امکانات نامحدود دست هام بی خبر بودم، وگر نه حداقل با یاری گرفتن از شستم، یکی دو تا علامت زشت، به اون تیم پزشکی سفاک، نثار می کردم. به هر حال من علی رغم میل باطنی و با نادیده گرفتن آزادی های مدنی و حقوق شهروندیم، به دنیا اومدم. شاید اگه حداقل ازم می پرسیدن کدوم کشور رو برای ورود به دنیا انتخاب می کنی؟ من سوئیس رو به ایران عزیز ترجیح می دادم!!!
به محض این که خستگی به دنیا اومدن از بدنم بیرون رفت، شکنجه ی بعدی شروع شد. با یک پارچه ی سفید و زبر، محکم دست و پام رو بستن و من رو شبیه به یک نوع غذا، که بعدا فهمیدم آدم بزرگ ها بهش می گن ساندویچ، بسته بندی کردن. حتی نمی تونستم جم بخورم. بعد از کمی تامل، باز هم ونگیدن رو به جنگیدن با اون سلول انفرادی (یا همون قنداق) ترجیح دادم. از نکات جالبی که راجع به قنداق در خاطرم مونده اینه که؛ اون جا یه امکاناتی فراهم بود که می تونستم مثل فضانوردها، هر زمان که لازم دونستم، بدون هیچ گونه زحمت و تکلفی، اعمال مربوط به توالت رو انجام بدم.
تو اطاق نوزادها، من و یه عده از دوستانم، دسته جمعی با هم مشغول ونگ زدن و تبادل نظر بودیم که یه پرستار قوزبیت اومد ومن رو برداشت و برد پشت یه شیشه ی بزرگ نگه داشت. یه عده آدم بزرگ بیکار و کله پوک با دیدن من شروع کردند به خندیدن و شلوغ کردن و تبریک گفتن و… بعد همون پرستار من رو، در عین همه ی مقاومت و التماسی که می کردم، در اختیار یکی از آدم بزرگ ها، که به قول شاسکول شکمش با زاویه ی چهل و پنج درجه رو به افق هدف گرفته شده بود، قرار داد. اون ها هم که انگار به یه غنیمت جنگی دست پیدا کرده باشند، شروع کردند به این دست و اون دست کردن و کشیدن و پاس کاری من. یکی من رو می چلوند. اون یکی لپم رو می کند. یکی دیگه به جای توپ والیبال، می انداختم هوا و از همه بدتر یه پیرزن بدبو بود که دندون مصنوعیش رو برداشته بود و لپم رو بادکش می کرد. بالاخره بعد از این که به خوبی آزار و اذیتم کردند، همون پرستار دژخیم به اطاق نوزادها برگردوندم و یکی دیگه رو برای شکنجه برد.
اما بهترین بخش ماجرا مربوط بود به شیر خوردن که نمی تونم براتون تعریف کنم… به این می گن سانسور مادری (در ترکیب هایی مثل سانسورمادری، زبان مادری، سرزمین مادری، مهرمادری و هرجا که صفت مادری رو دیدین یادتون باشه دست قدرتمند یا شاید غیرتمند باباها در کاره تا حقیقت رو مخفی کنه!).
روز اول زندگیم، مثل باقی روزهای زندگیم، به سرعت به سر اومد. الان که حساب می کنم می بینم تا حالا چند هزارتا از این روزها رو شب کردم. روزها، رنگ و لعابشون تغییر می کنه ولی اصلشون ثابته: ناخواسته چشم باز می کنی و می بینی لنگ در هوا شدی و کاری از دستت بر نمی آد و ماجرا آغاز شده، تعصب و رسوم غلط و قوانین احمقانه بدتر از قنداق تو رو محدود کرده (تازه تو قنداق به راحتی می شد خراب کاری کرد، ولی تو عقاید غلط و قوانین احمقانه نمی شه!!!)، همیشه یه عده هستن که می گن دوستت دارن ولی محبتشون از همون پشت شیشه هم به درد نمی خوره و علاقشون به درد عمشون می خوره، با همسن ها و دوست هات حرف می زنی ولی هیچ کی حرف اون یکی رو نمی فهمه و… اصلا کاشکی تو همون نوزادی رها می کردنمون.
خوب! من دیگه برم… برم شمع ها رو فوت کنم که صد سال زنده باشم. شما ها هم برین با تیم پزشکیی که محاصرتون کردن، یه جوری کنار بیآین