میمون باد
شنبه ٦/٣/٨٥ ● ساعت 00:38 ● hasan

از اونجایی که سالروز تولدم فرارسیده و از اونجایی که این واقعه، یعنی متولد شدن یکی از شاسکولیان، از نظر سیاسی- ادبی حائز اهمیته، تصمیم گرفتم تا خاطرات تولد و روز اول زندگیم رو به صورت اورجینال و فقط با کمی سانسور براتون نقل کنم.
اولین صحنه ای که به یاد دارم اینه که سر و ته آویزون شده بودم و یه عده پرستار و دکتر بی کار داشتن به من ورمی رفتن. یکی پاهام رو محکم گرفته بود و نمی ذاشت از دستش در برم. اون یکی دیگه که نمی دونم چه پدرگشتگیی با من داشت، محکم می زد تو کمرم. من هم نسبت به تمامی این اعمال غیر انسانی، تنها کاری که از دستم برمی اومد رو انجام می دادم: با تمام نیرو ونگ می زدم!
نمی دونم کدوم بی انصافی و با چه نیتی، از فرصت استفاده کرده بود و تمام لباس های من رو درآورده بود. من شرمنده و حیران و عریان در هوا پیچ و تاب می خوردم و اون پرستارهای پیردختر بی حیای پسرندیده، داشتن با چشماشون من رو می خوردن. خیلی عصبانی بودم اما از اونجایی که هنوز زبان شیرین فارسی رو یاد نگرفته بودم، هیچ فحش مناسبی نمی تونستم نثارشون کنم. متاسفانه اون موقع هنوز از امکانات نامحدود دست هام بی خبر بودم، وگر نه حداقل با یاری گرفتن از شستم، یکی دو تا علامت زشت، به اون تیم پزشکی سفاک، نثار می کردم. به هر حال من علی رغم میل باطنی و با نادیده گرفتن آزادی های مدنی و حقوق شهروندیم، به دنیا اومدم. شاید اگه حداقل ازم می پرسیدن کدوم کشور رو برای ورود به دنیا انتخاب می کنی؟ من سوئیس رو به ایران عزیز ترجیح می دادم!!!
به محض این که خستگی به دنیا اومدن از بدنم بیرون رفت، شکنجه ی بعدی شروع شد. با یک پارچه ی سفید و زبر، محکم دست و پام رو بستن و من رو شبیه به یک نوع غذا، که بعدا فهمیدم آدم بزرگ ها بهش می گن ساندویچ، بسته بندی کردن. حتی نمی تونستم جم بخورم. بعد از کمی تامل، باز هم ونگیدن رو به جنگیدن با اون سلول انفرادی (یا همون قنداق) ترجیح دادم. از نکات جالبی که راجع به قنداق در خاطرم مونده اینه که؛ اون جا یه امکاناتی فراهم بود که می تونستم مثل فضانوردها، هر زمان که لازم دونستم، بدون هیچ گونه زحمت و تکلفی، اعمال مربوط به توالت رو انجام بدم.
تو اطاق نوزادها، من و یه عده از دوستانم، دسته جمعی با هم مشغول ونگ زدن و تبادل نظر بودیم که یه پرستار قوزبیت اومد ومن رو برداشت و برد پشت یه شیشه ی بزرگ نگه داشت. یه عده آدم بزرگ بیکار و کله پوک با دیدن من شروع کردند به خندیدن و شلوغ کردن و تبریک گفتن و… بعد همون پرستار من رو، در عین همه ی مقاومت و التماسی که می کردم، در اختیار یکی از آدم بزرگ ها، که به قول شاسکول شکمش با زاویه ی چهل و پنج درجه رو به افق هدف گرفته شده بود، قرار داد. اون ها هم که انگار به یه غنیمت جنگی دست پیدا کرده باشند، شروع کردند به این دست و اون دست کردن و کشیدن و پاس کاری من. یکی من رو می چلوند. اون یکی لپم رو می کند. یکی دیگه به جای توپ والیبال، می انداختم هوا و از همه بدتر یه پیرزن بدبو بود که دندون مصنوعیش رو برداشته بود و لپم رو بادکش می کرد. بالاخره بعد از این که به خوبی آزار و اذیتم کردند، همون پرستار دژخیم به اطاق نوزادها برگردوندم و یکی دیگه رو برای شکنجه برد.
اما بهترین بخش ماجرا مربوط بود به شیر خوردن که نمی تونم براتون تعریف کنم… به این می گن سانسور مادری (در ترکیب هایی مثل سانسورمادری، زبان مادری، سرزمین مادری، مهرمادری و هرجا که صفت مادری رو دیدین یادتون باشه دست قدرتمند یا شاید غیرتمند باباها در کاره تا حقیقت رو مخفی کنه!).
روز اول زندگیم، مثل باقی روزهای زندگیم، به سرعت به سر اومد. الان که حساب می کنم می بینم تا حالا چند هزارتا از این روزها رو شب کردم. روزها، رنگ و لعابشون تغییر می کنه ولی اصلشون ثابته: ناخواسته چشم باز می کنی و می بینی لنگ در هوا شدی و کاری از دستت بر نمی آد و ماجرا آغاز شده، تعصب و رسوم غلط و قوانین احمقانه بدتر از قنداق تو رو محدود کرده (تازه تو قنداق به راحتی می شد خراب کاری کرد، ولی تو عقاید غلط و قوانین احمقانه نمی شه!!!)، همیشه یه عده هستن که می گن دوستت دارن ولی محبتشون از همون پشت شیشه هم به درد نمی خوره و علاقشون به درد عمشون می خوره، با همسن ها و دوست هات حرف می زنی ولی هیچ کی حرف اون یکی رو نمی فهمه و… اصلا کاشکی تو همون نوزادی رها می کردنمون.
خوب! من دیگه برم… برم شمع ها رو فوت کنم که صد سال زنده باشم. شما ها هم برین با تیم پزشکیی که محاصرتون کردن، یه جوری کنار بیآین

یادداشت (24)



سه‌شنبه ٢/٣/٨٥ ● ساعت 17:17 ● شاسکول

آدم باست بره بمیره وقتی که کامنتای اسپمش از خود وبلاگش بامزه تره!

یادداشت (22)



تخلیه عصبی و طبل های تو خالی
یکشنبه ٣١/٢/٨٥ ● ساعت 01:55 ● hasan

ماجرا از اون جا شروع شد که مامان جان رفت سراغ کابینت که یه دونه دیگ برداره و نهار بپزه که به خودش اومد و دید یه عالمه دیگ بدون در ودر بدون دیگ داره، بدون این که یه دونه از درها با یه دونه از دیگ ها مچ بشه. شما فقط صحنه رو تجسم کنین:
ما بچه ها از صدای خوشایند جیغ و ناله و نفرین مامان جان به آشپزخانه کشیده شده ایم، مامان جان روی زمین منتشر شده ( باید می گفتم: مامان جان روی زمین پخش شده. ولی آخه مگه مامان جان، سی دی فیلم غیر مجازه که پخش بشه؟)، یه سری دیگ و دردیگ روی زمین ریخته و مجموعا یه صحنه ای مثل نمایشگاه های هنر پست مدرن به وجود اومده.
خواهر بزرگم خواست فداکاری کنه و پیش مرگ بقیه بشه برای همین پا پیش گذاشت و دهانش رو باز کرد که دیالکتیک ( یا به قول خاتمی همون گفتمان، یا به قول ادبیاتی ها همون مناظره، یا به قول اخبار گوها همون رایزنی، یا به قول خودمون همون چخ چخ) رو شروع کنه که مامانم چشمش رو بست و دهانش رو باز کرد: خدا بگم چی کار کنه اون عمه های بی ریخت عفریته ی یه وری بدجنس پیر پاتالت رو؟ هر چی می کشم از دست اون ها می کشم! اون روزی که اومدم تو این خونه دور کمرم چهار انگشت بود. تو موهام شونه می شکست. ابروم مثل یه کمون بود این هوا (مامان جان، موقع گفتن این جمله با دستش یه شکلی نشون داد، این طوری که الان من براتون انجام می دم… دیدین حرکتم رو؟) چشمم اندازه ی تغار بود…
برادر کوچیکم اومد جلو گفت: مامان پس خیلی وحشتناک بودی!؟!؟
__ الهی وربپری آتیش به جون گرفته. اصلا به من نرفتی. عین اون فامیل بابات شدی چش سفید زبون دراز. مار تو آستینم پرورش دادم. شیرم حرومت. آق ق ق ق ق مادرت می کنم! (این چند تا حرف قافی که جدا جدا نوشتم، نشون دهنده ی اینه که مادرم حرف قاف رو خیلی با خلوص نیت و از اون اعماق وجودش تلفظ کرد. چرا وقتی گفتم اعماق وجودش خندیدین؟ مگه خودتون خواهر و مادر ندارین؟)
آقا دردسرتون ندم. تا شب که باباجان از سرکار اومد ما فیلمی داشتیم. به هر حال باباجان وقتی از ماجرا مطلع شد قول داد که یه سری کامل دیگ نچسب بخره که به مامان جان بچسبه! فردای اون روز هم به قولش وفا کرد و همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش می رفت که دوباره یه روز قضایا تکرار شد و نوای ملکوتی جیغ مامان جان تو خونه طنین انداز شد. همه مونده بودیم حیرون و انگشت به دندون، که چه کنیم؟ مشکل کجاست؟ قضیه از چه قراره؟ تا این که یکی از فوامیل محترم که خط و ربطی داشت و اهل کتاب و علم و کمالات بود و لیسانس روانشناسی داشت، وقتی از ماجرا مطلع شد به باباجان گفت که مامان جان به علت مشکلات دائمی زندگی و فشارهای مزمن، عصبی شده و بهترین راه حل اینه که تخلیه کنه. ما بچه ها بعد از شنیدن این جمله به شدت ترسیدیم و نگران شدیم. مخصوصا برای این که نمی دونستیم تخلیه کردن یعنی چی و این لغت رازآلود ما رو به یاد چیزهای ناخوشایندی می انداخت. دردسرتون ندم… با صلاح دید فامیل محترم قرار بر این شد که باباجان چند وقت یک بار یه راه مناسب و کم خطر برای تخلیه ی روانی مامان جان پیدا کنه و جستجوهای پیگیر ما برای یافتن یه همچین راه حلی آغاز شد تا این که…
باباجان با خوشحالی از در اومد تو و فریاد زد: یافتم! یافتم! و بعد به مامان جان ما گفت که فردا با هم خواهند رفت و تخلیه خواهند کرد. فردای اون روز هم دو نفری دست همدیگه رو گرفتن و رفتن تو خیابون به همراه چند صد هزار نفر دیگه که اون ها هم برای تخلیه اومده بودند، عقده های نگفته ی خودشون رو خالی کردند و…آخیششششششش! راحت شدند.
الان مدتیه که اوضاع بر وفق مراده. باباجان هر وقت از تلویزیون مطلع می شه که یه موعد برای تخلیه گذاشته شده، دست مامان جان رو می گیره و با هم می رن و مشت محکم می کوبن. ما بچه ها هم خیلی راضی و خوشنود هستیم. گاهی تلویزیون که نگاه می کنم، تعجب می کنم از این که این همه آدم دارن یک جا و یک کلام، تخلیه می کنن.

نکته ی پایانی: نمایشگاهی از آخرین دستآوردهای تخلیه کنندگان، تخلیه تراپی و جدیدترین شیوه های تخلیه، دایر شده. اگه علاقمند هستین ببینین، آدرسش اینه: تهران، سفارت فرانسه و دانمارک!!!

یادداشت (27)



موضوع انشا: یک روز گند را توصیف کنید!
جمعه ٢٢/٢/٨٥ ● ساعت 13:29 ● شاسکول

بسیار واضح و مبرهن است که در زندگی هر آدمی روزهای گند زیادی ممکن است پیش بیاید که آن آدم به زمین و زمان فحش بد بدهد البته همیشه بدبیاری مال آدمها نیست مثلا این جانور هم بسیار بد می آورد.
با وجود آنکه پدر ما در هنگام ترک ولایت به ما توصیه اکید کرده بود که همیشه مواظب باش خانه مجردیت به مکانی برای رشد و نمو موجودات مجرد الاف تبدیل نشود ولی چه سود که توصیه های وی وارد گوش راست گردید و از گوش چپ خارج شد.در گرماگرم نمایشگاه کتاب موجودات مختلفی هر روز رحل اقامت در آرماگاه امن و مطمئن (خانه ما) می افکندند. یکی از این موجودات که گوی سبقت را در حماقت و بلاهت از مابقی ربوده بود چند روزی در خانه ما بود. در یک بعد از ظهر دل انگیز بهاری این موجود بالاخره شرش را کند و پس از جمع آوری بار و بنه از خانه ما به سوی شهرش رهسپار شد. ما که دیگر کاری نداشتیم با خودمان گفتیم چقدر خوب است که حد اقل یک روز تر و تمیز و مرتب سر کار برویم.این بود که یک پیراهن سفید نو را که به خشکشویی داده بودیم گرفتیم تا فردا بپوشیم.در مورد شلوار هم خیالی نبود یک شلوار مشکی نو هفته پیش خریده بودیم.خوشبخت و خوشحال شب به خواب رفتیم به امید یک روز خوب.
صبح حدود نیم ساعت خواب ماندیم (اصولا روزهای گند با خواب ماندن آغاز می شوند. شک نکنید!) و بدو بدو بعد از گرفتن دوش رفتیم که اقلام فوق را بپوشیم .پیراهن را از سر چوب رختی مرتب و اتو شده برداشتیم اما شلوار…
شلواری موجود نبود. ما دیرمان شده بود و هرچه بیشتر می گشتیم امید یافتنش کمتر می شد.به درجاتی از جنون رسیده بودیم که ناگاه صحنه خداحافظی آن دوست گاگول جلو چشمانمان نقش بست .حالا دیگر مطمئن بودیم که شلوارمان را او اشتباهی برده است خصوصا آنکه یک شلوار غریبه با سایزی حدودا 3 برابر کوچکتر از سایز ما بر روی چوب رختی خودنمایی می کرد.یک شلوار دیگر پیدا کردیم اما مشکل حل نشد که نشد! آن نادان دوست تنها کمربند ما را هم همراه شلوار برده بود.علی مانده بود و حوضش.چند تا از فحش های تر و تازه ای را که تازگیها یاد گرفته بودیم در دل نثار مسبب بدبختی ها کردیم و پس از بیدار کردن همخانه ای گرامی در کمال شرمندگی از وی طلب یک کمربند نمودیم. بیچاره با خوشرویی یک کمربند عهد دقیانوس را به ما داد و خودش با پیاده سازی الگوریتم خاصی برایمان بست. به هر مصیبت و بدبختی از خانه بیرون زدیم. تنها دلخوشیمان این بود که حداقل پیراهنی تمیز و سفید بر تنمان است.آن روز آنقدر هوا گرم بود که از پوشیدن کت هم پشیمان شده بودیم.به شرکت که رسیدیم کت را در آوردیم و بسان یک جنتلمن در پشت میز استقرار یافته و مشغول کار کردن شدیم. به ناگاه یکی از همکاران ما را از وجود لکه ای کرم رنگ بر پشت پیراهنمان مطلع نمود و ما به او گفتیم که اشتباه می کند و این پیراهن دیشب از خشکشویی گرفته شده است و او حتما باید در اولین فرصت به چشم پزشک مراجعه کند. اما وقتی پافشاری او را بر مواضعش دیدیم شک کردیم و با بررسی مجدد موضع یاد شده کاشف به عمل آوردیم که لکه کرم رنگ چیزی جز پوست ما نیست و خشکشویی گور به گور شده زده و به اندازه دو تا سکه 25 تومانی پشت پیراهن را سوزانده و در موضعی بسیار تابلو قسمتهایی از بدن بلوریمان نمایان گردیده است.دوان دوان به سمت کت موجود در جالباسی رفتیم و تا پایان وقت اداری بسان یک احمق کت پوش عرق ریختیم و کار کردیم. حدود ظهر نیاز به قضای حاجت تشدید شد و ما رویمان به دیوار به دستشویی رفتیم ولی هر چه کردیم قادر به باز کردن کمر بند دقیانوسی نشدیم. با وجود آنکه احتمال می دادیم با اعمال مقادیر متنابهی زور بر روی کمربند دقیانوسی ممکن است بتوانیم آن را باز کرده و کارهای کوچک و بزرگمان را انجام دهیم ولی به ریسکش نمی ارزید. هر آینه صحنه پاره شدن کمربند و فرو افتادن خشتک در جلو همکاران ما را از اعمال هر گوته زور اضافی منصرف می کرد . این بود که بسان یک احمق کت پوش در دمای 40 درجه که یک کار بزرگ و کوچکش باقی مانده و به شدت عرق می ریزد به پشت میزمان باز گشتیم. حدود ساعت 5 بعد از ظهر دیگر چشمانمان سبز شده بود و شباهت زیادی با انسان های مریخی پیدا کرده بودیم. دوان دوان و عرق ریزان به سمت خانه راه افتادیم ولی چه سود که هم خانه ای هنوز بر نگشته بود تا با آن عملیات محیر العقولش آن را باز کند. بسان یک دیوانه روانی به سمت کمربند حمله ور شدیم تا آن را باز کنیم ولی آن شیء شیطانی کمر ما را با کمر معشوقه اش عوضی گرفته بود و اصلا خیال باز شدن نداشت. حتی چند بار به سمت قیچی رفتیم تا پاره اش کنیم ولی هر دفعه قیافه معصوم آن هم خوانه ای که آن شیء عزیز و زیرخاکی اش را به ما به امانت داده بود جلو چشممان آمد و ما را از آن کار باز داشت. دیگر چهل ستون بدنمان به لرزه افتاده بود و در شرف غش کردن بودیم که فرشته نجان از راه رسید و ما ،خانه و شلوار را از … نجات داد .
ما از این انشاء علاوه بر آنکه نتیجه می گیریم که گاو حیوان نجیبی است نتیجه می گیریم که یرای یک انسان مستعد حتی یک کمربند به ظاهر بی خطر می تواند از سلاح های کشتار جمعی هم خطرناک تر باشد.

یادداشت (30)



به عذر ایستاده ایم
یکشنبه ١٧/٢/٨٥ ● ساعت 02:16 ● hasan

گاهی از در گاوصندوق محکم تر ونفوذناپذیر تره. گاهی هم از در پاکت سیگار باز کردنش راحت تره: این دهن لعنتی گاهی بد جوری کار دست آدم می ده.
آقا (جمعیت نسوان خواننده، باید ببخشید که من همش می گم آقا! این تیکه کلام، از دوران دبستان روی زبونم مونده. تازه همون موقع معلم خانم هم داشتیم ولی من وقتی هل می کردم بهشون می گفتم آقا!!!) غرض این که یه روز قلمبه شد و باد کرد. کار به جاهای باریک کشید و از اون جایی که هیچ کس از جاهای باریک خوشش نمی آد، طاقتم طاق شد. بله داشتم می گفتم، احساسات رقیق و لطیف تو دل ما باد کرد و قلمبه شد و قلمبه تر شد تا بالاخره بهش گفتم… چشمتون روز بد نبینه:

گفتم: دوستت دارم.
گفت: واه واه چه بی ادب! چه چرب زبون! چه دروغ گو!
گفتم: راست می گم، واقعا دوستت دارم!
گفت: شاهد هم داری؟
گفتم: این دل صاب مرده…
گفت: به روباه گفتن شاهدت کو؟ گفت دمم!
گفتم: الهی قربونت برم.
گفت: قدیمی شده!
گفتم: فدات شم عزیزم!
گفت: نرم افزار خوبیه، ولی ورژنش کهنه اس. آپ گرید نشده. سخت افزارت چه طوریاس؟
گفتم: بعد از تو همه ی وجودم نرم شده. سرکار، دیگه تو این هیکل سختیی باقی نذاشتین.
گفت: حالا که چی؟
گفتم: بهم کمک می کنی؟
گفت: دادم به گدا قبلی!
گفتم: می خوام خوشبخت بشی. بهتر زندگی کنی.
گفت: نکنه داری رای جمع می کنی که از این حرف ها می زنی؟!
گفتم: مگه من شبیه میمونم که راه بی افتم دنبال رای؟
جواب نمی اومد…

تلفنی حرف می زدیم؛ پشت خطی داشت، دقیقه ای هزارتا!
تیکه می انداخت، جواب نداشتم بدم.
تیکه می انداختم، می گفت: چی گفتی؟ حواسم نبود. نشنیدم!
چت می کردیم، من رو می خورد و بالا می آورد.
کنترل جی می زدم، کنترل دی می زد.
تا می اومدم حرفم رو لاک پشتی تایپ کنم، من هنوز ننوشته، جوابم رو می داد.
قرار می ذاشتیم ولی نمی اومد.
می اومد ولی دیر می اومد.
دیر می اومد ولی زود می رفت.
زود می رفت ولی بهم می گفت تو خیلی خیلی خستم کردی.
می گفت تو خستم کردی ولی پر می شد از انرژی و می رفت.
پر می شد از انرژی و می رفت ولی بعدا غر می زد که تو اذیتم می کنی.
غر می زد که تو اذیتم می کنی ولی باز هم ادامه می داد.
باز هم ادامه می داد ولی می گفت اگه کسی من رو با تو ببینه، بدبخت می شم.
می گفت اگه کسی من رو با تو ببینه بدبخت می شم ولی وقتی یه آشنا می دید حسابی ذوق می کرد و خوش خوشانش می شد.
حسابی ذوق می کرد و خوش خوشانش می شد ولی اخم از رو چهرش محو نمی شد.
اخم از رو چهرش محو نمی شد ولی به من گیر می داد که: چه بداخلاقی!
به من گیر می داد که: چه بد اخلاقی ولی می گفت: جذبه نداری.
می گفت: جذبه نداری ولی ازم می نالید که: عین لولویی، غولی، دیوی، نتراشیده و نخراشیده ای…

یه روز دهنم دوباره باز شد. و شد اونچه که نباید می شد…

خواننده ی عزیزم، می دونی، آدم وقتی اون جمله رو گفت دیگه گیر افتاده. وقتی بهش گفتی “دوستت دارم” دیگه در شرایطی نیستی که بخوای شرط بذاری. دیگه نمی تونی شکایت کنی. دیگه حق نداری گلایه کنی. جای هیچ دلگیری و ناراحتیی نیست. فقط باید ادامه بدی تا نشون بدی که پشت جمله ات چقدر صداقت و نیرو بوده. اما همیشه یه راه خروج اضطراری هم هست. وقتی تو سه کنج گیر افتادی و دیدی لحظه به لحظه داری تهی تر و تنها تر می شی، باز یه چیزی قلمبه می شه و باد می کنه. اون دهن لعنتی که خودش کارها رو خراب کرده بود، سعی می کنه جبران کنه. و اون وقته که جمله ی خنثی کننده گفته می شه “دوستت ندارم”

وقتی این جمله رو گفتی دقیقا همون حالی بهت دست می ده که ایرانی ها بعد از انتخاب احمدی نژاد بهشون دست داد. هم حس می کردن از دست خاتمی و خاتمیسم که ازشون سوءاستفاده کرده بود راحت شدن و انتقام گرفتن و خودشون رو تخلیه کردن و هم دلتنگ سید محمد بودن (آخه این دکتر محمود دستگاه تولید دلتنگی هم هست). شاید برای همین بود که تهرانی ها بعد از خاتمی، اسم پل “سید خندان” رو گذاشتن “محمود گریان”

به هر حال نوشته ی این دفعه، شد عشق سیاسی. یا شاید هم سیاست عاشقی. امیدوارم زندگیتون پر از پروانه و لحظاتتون سرشار از شترمرغ باشه!

یادداشت (77)