قناری
یکشنبه ٣/٢/٨٥ ● ساعت 02:04 ● hasan

گرچه اونها، طوری هستند، که انگار اصلا نیستند، گرچه وجودشون سال هاست که انکار می شه و فقط خاتمی بود که یه بار وجودشون رو تایید کرد، گرچه بینشون همه جور آدم پیدا می شه؛ از بدترین و پست ترین مردای روزگار تا بهترین و شریف ترین اونها، گرچه اسمشون جایی ثبت نیست، گرچه ما نمی شناسیمشون، گرچه…

گفت: قضیه ی قناری چیه که برای این بچه ها معماش رو می گی؟ گفتم: قناری نر رو باید از ماده دور نگه داری همیشه، که به خوندن بی افته. باید از ماده دور باشه، باید تو قفسش تنها باشه که صداش، تو رو سر کیف بیآره. گفت: پس مرغ عشق چی؟ گفتم: فقط یه هفته، کافیه یه هفته از جفتش دور باشه تا کز کنه و اونقدر آب و دون نخوره که بمیره. گفت: با همین چارتا حرف مفت همه رو می ذاری سر کار دیگه، حالا بگو ببینم جنابعالی کدومشون تشریف دارین؟! گفتم: فینچ! یه دونه جفت انتخاب می کنه اول زندگی و تا آخر با همونه. بهار به بهار بچه می آره و لونش پر می شه از جیک جیک. به فکر آب و دون جوجه هاست و پنبه دونه و گرمای لونه اش. با خنده گفت: پس چرا لونه ات خالیه، امروز؟! گفتم: این لونه نیست. سلول لعنتی منه. گفت: آخی! دوستش نداری؟ گفتم: نه! گفت: تقصیر خودته. چرا موقع اخبار که می شه، می ری وسط بند جلوی تلویزیون به همه شون فحش می دی؟ گفتم: دست خودم نیست. عصبی می شم. اینجا همه چی ممنوعه؛ روزنامه ممنوعه. گفت: کیهان هست. گفتم: قرص اعصاب ممنوعه. گفت: سرماخوردگی بزرگسالان هست. گفتم: کتاب ممنوعه. گفت: قرآن و مفاتیح هست. گفتم: موسیقی راک ممنوعه. گفت: علیرضا افتخاری… گفتم: اجتماع چندنفره ممنوعه. گفت: نماز جماعت… گفتم: عشق… گفت: خوب مثل این که تنفر رو جنابعالی، سر خود آزاد کردین، نه؟ گفتم: اینجا، کیه که نداشته باشه؟ تو خودت نداری؟ گفت: چرا، ولی بلدم کجا چی بگم. ببین من اینور جوب تو اونور جوب، فقط واسه این که بلد نیستی کی باید چی بگی. گفتم: چندین شما ها؟ می خوام بخرمت. عصبانی شد، گفت: فقط همین خزعبلات رو می خواستی تحویلم بدی، گفتی بیام؟ برم من؟ کار دیگه ای نداری؟ با گریه گفتم: نه! صبر کن. خسته شدم. بسم نیست؟ گفت: تو با این رفتارت تو همین انفرادی بمونی بهتره برات. تو که همیشه، نرفته برمی گردی… گفتم: نه! نه به خدا! حاجی بگو درم بیارن. گفت: الان که کارت گیره، این قدر نیش دار حرف می زنی. وای به وقتی که خرت از پل… گفتم: حاجی تو انسانی بین اینا. من فقط با تو حرف می زنم. گفت: بسه! الان نمی شه بیای تو بند. امروز من پیشت بودم. خبر دار می شن تو بند. امروز در بیآی درد سر می شه برات. یه ذره صبر کن. یه ذره هم سعی کن یادت بمونه که دفعه ی دیگه جلوی دهنت رو بگیری. گفتم: دمت گرم حاجی. خیلی مردی رفیق. صدا زد: نگهبان بیا در رو بازکن… و رفت.

پس فردا:
از انفرادی، یه راست بردنم تو حیات. موقع هوا خوری: بعد از بیست و یک روز نور رو دیدم… شب اخبار شروع شد. بچه ها دور تلویزیون جمع شدن. صداش خیلی بلند بود. نمی تونستم نشنوم. می رفت تو مخم؛ مثل پتک. رفتم سمت تلویزیون. با خودم گفتم: خداحافظ نور!
و چشمم رو بستم و دهنم رو باز کردم…

یادداشت (30)



دوستان بی ادب و penpal بی نوا
سه‌شنبه ٢٩/١/٨٥ ● ساعت 10:17 ● شاسکول

شما دو دوست بسیار بی ادب دارید که یکی از آنها لینک قبلی است و لینک بعدی هم مربوط به دیگری است. (آخی دلم خنک شد !!!) . این دوستانتان از هر فرصتی برای نشان دادن ادب خانوادگیشان استفاده می کنند.خوب حالا این قضیه چه ربطی به شما دارد؟ در حالت کلی هیچ ربطی ولی اگر شما یک پن پل (penpal) هم داشته باشید کلی فرق می کند. اصولا پن پل به دوستی می گویند که رابطه شما با او فقط در دنیای مجازی و از طریق چت و ایمیل و نامه و… باشد و شما اصلا او را ندیده باشید.
کمی به عقب برگردیم. سال 1379 شما از طریق دنیای مجازی با یک دختر خانم ایرانی که در آمریکا زندگی می کند آشنا می شوید و جدا از قضیه جنسیت (آره جون خودم!) یک رابطه دوستانه و نه لزوما عاطفی (بازم آره جون خودم!) بین شما برقرار می شود و شخص شما فقط در جهت رضای خدا و جلوگیری از دپرسیت یک ایرانی آواره در غربت با مقاصد کاملا پاک و خداپسندانه تمام تلاشش را برای پر کردن لحظات تنهایی آن بره معصوم می کند. اما درست در لحظه حساس و حیاتی، دیگر هیچ صدایی از طرفتان نمی شنوید و یک سال دوستی پاک، ظرف مدت کوتاهی از بین می رود . چه بسیار که شما ایمیل می فرستید و جوابی نمی آید و چه بسیار که آی دیه طرف در این یاهو مسنجر کوفتی خاموش است. بارها با خودتان فکر های ناجور می کنید. نکند خودکشی کرده باشد تا از تنهایی و غربت راحت شود؟ و…(شبیه کتاب های فهیمه رحیمی شد. خودم دارم بالا میارم) و اما دیشب…
بیخوابی به سرتان زده و آنلاین می شوید به ناگاه می بینید که در Google Chat یکی از آن جانوران بی ادب آن لاین شده است. طبیعی است که به جانور دیگر که در اتاق کناری است می گویید یکی از همنوعانش در اینترنت آن لاین است. آن دو تا متوجه می شوند که می توانند فرهنگ غنی واژگان قبیح خود را به رخ هم بکشند شروع به رد و بدل کردن دیالوگ های بی ناموسی می کنند و البته از شما و کامپیوترتان هم به عنوان راوی استفاده می کنند. یک نمونه خیلی پیش پا افتاده:
م :اِ ب آن لاینه. بهش از قول من بگو خیلی بی شعوری
ب: (بعد از اینکه سخنان م برایش کلمه به کلمه و با رعایت کامل امانتداری نقل می شود):بهش بگو خودتی
و…
در همین هیرو بیر معجزه اتفاق می افتد و شما شاهد آن شدن آی دیه پن پلتان در مسنجر می شوید.واقعا ذوق می کنید. سلام و احوال پرسی و…
حال سیستم عامل ویندوز شما دو پنجره باز دارد. یکی Google chat که در آن فحش های این دو عزیز را به هم منتقل می کنید و دیگری مسنجر که در آن با پن پل عزیزتان چت می کنید. اما دو سکانس آخر:

سکانس 1
داخل پنجره یاهو مسنجر- داخلی – شب
شما:حالا کجا هستی؟ هنوز نیویورکی؟
پن پل:نه بابا. اگه بگم باورت نمیشه. اومدم ایران
شما: نه جدی می گی کجای ایران ؟
پن پل:تهران
شما(در حالی که گرخیده اید):خونتون کجاست؟
پن پل:میرداماد

سکانس 2 –همزمان با سکانس 1 اتفاق می افتد-
داخل پنجره Google Chat – داخلی – شب
ب:به اون مِ فلان فلان شده بگو من هفته دیگه می خوام بیام خونتون - و شما به م می گویید –
م به شما می گوید بگو ” م می گه گ… خوردی.”
شما: م می گه گ… خوردی.
دوربين عقب می رود و تایتل بار بالای پنجره وضوح می یابد. بله شما در پنجره یاهو مسنجر جمله آخری را تایپ کرده اید.

در نهایت در پنجره یاهو مسنجر داریم:
شما: نه جدی می گی کجای ایران ؟
پن پل:تهران
شما(در حالی که گرخیده اید):خونتون کجاست؟
پن پل:میرداماد
شما: م می گه گ… خوردی.

و شما از شدت خجالت وشرم در حالی که عرق سرد بر پیشانیتان نشسته دی سی می شوید …

پس نوشت :با وجود اینکه این پست سر تا تهش فقط آبروریزیه ولی آقا چیکار کنم اینجام گیر کرده بود!

یادداشت (396)



رادیکال
یکشنبه ٢٧/١/٨٥ ● ساعت 02:37 ● hasan

بابا چرا ترسیدی؟ نوشته ام راجع به ریاضی نیست؛ اسمش ایهام داره!

حتما لغت هایی مثل بنیاد گرا، رادیکالیست و اصول گرا رو شنیدین. تو دنیا خیلی وقت ها این صفت ها رو برای مسلمون ها و مخصوصا ایرانی ها به کار می برن. حالا این که معنی دقیق و تعریف سیاسی این اصطلاح ها چیه رو، نه می دونم و نه فکر کنم شماها حال شنیدنش رو داشته باشین (اگه خیلی طالبش هستین، بهم بگین تا آدرس یکی دو تا استاد کپک زده ی ادبیات فارسی رو بهتون بدم). اما اگه بخوایم خیلی خلاصه یه معنایی برای این واژه ها در نظر بگیریم می شه گفت: اصول گرا آدمیه که قبلا یه سری قضاوت راجع به مسایل مختلف کرده و تصمیمش رو پیشاپیش گرفته. در نتیجه خیلی وقت ها عملش با شرایط یا نیازهای روز، که از دید اون موقتی هستن، سازگار نیست. اصول گرا به یه سری چیزها مومنه و تو رفتارش خیلی وقت ها بازگشت به گذشته و سنت های منسوخ دیده می شه. نوشته ی امروزم به همین نکته ی آخر بر می گرده: بازگشت به گذشته!

روانشناسی تبلیغات می گه؛ موقع معرفی محصولت، باید حتما یکی از این دو تا ویژگی رو براش ذکر کنی:
یا باید بگی “ایکس” محصول جدید و طرح تازه و…
یا باید بگی “ایکس” با فلان قدر سابقه و نامی آشنا در بین مصرف کنندگان و…
این قضیه تو مانور های سیاسی آقایون هم دیده می شه. مثلا خاتمی همیشه طرفدار روش اول بود و هرچی جفنگ می خواست به خورد خلق الله بده با همچین شعارهایی می داد. در مقابل اون دکتر احمدی نژاد زده تو خط بازگشت به گذشته. حالا قبل از این که برم سر اصل مطلب، یه چرخی با هم بزنیم، ببینیم می تونیم چند تا نمونه برای این دو تا روش، پیدا کنیم یا نه؟
مثال اول: روزی که خاتمی می خواست کابینه رو معرفی کنه، یه ورق آ4 بهش دادن که اسم هر وزارتخونه با جای خالیی که اون باید پر می کرد، داخلش بود. فقط جلوی اسم وزارت امور خارجه، از قبل، نوشته بود: دکتر ولایتی. خاتمی هم لاک غلط گیر رو برداشت و اسم رو لاک گرفت و به جاش نوشت کمال خرازی. محافل سیاسی داشتن می ترکیدن. بعد از سال ها یکی جرات کرده بود، ولایتی رو از میز وزارت امور خارجه دور کنه. وزارت امور خارجه دستخوش زلزله شده بود و… می گن تا چند ماه بعد از تشکیل کابینه ی جدید، وزیر سابق، هر روز صبح شال و کلاه می کرد که بره وزارتخونه؛ عیالش به یادش می آورد که باید بره مطب. سازمان جاسوسی آمریکا، سیا، تا مدت ها بعد، هر شب که می خواست بنا به عادت، نصفه شب، مزاحم تلفنی بشه و زنگ بزنه به خونه ی سران کشورمون و تو تلفن فوت کنه تا بی خوابی بزنه به سرشون، اشتباهی به جای خونه ی خرازی، زنگ می زد خونه ی ولایتی (شاید با خودتون بگین من دارم راجع به اهمیت موضوع اغراق می کنم. پس یه سرنخ بهتون می دم: اگه کتاب خاطرات کلینتون رو باز کنین و فهرست اعلام کتاب رو ببینین، متوجه می شین که بعد از اسم مونیکا، اسم دکتر ولایتی بیشتر از همه ی اسم ها تکرار شده! خدا به دور!!!).
مثال دوم: ایام انتخابات اخیر، یه نیگاهکی به تبلیغات دکتر احمدی نژاد کردم. یه چیزی خیلی جیغ بود و می زد تو ذوق: دکتر دوره افتاده بود تو ایران (همون طور که از الان داره برای انتخابات آینده این کار رو می کنه!) و به همه می گفت که می خوام ببرمتون به روزگار گذشته. خودش رو رجایی نامیده بود و تو تمام تکنیک هایی که برای تبلیغات انتخاب کرده بود، سنت رو با تاکید مطرح می کرد ( همون کاری که بقیه ازش غافل شدن).

حالا…

ایران بالاخره تونست اورانیوم غنی شده رو به دست بیاره (به لطف همین جناب اورانیوم خان، قراره از این به بعد فقر تو جامعه کاهش پیدا کنه، سطح سواد ملی بالا بره، بهداشت عمومی بهبود پیدا کنه و…). به دکتر محمود خبر خوش دستیابی به اورانیوم رو که دادن، یه خبر بد هم ضمیمه کردن کنارش. گفتن که اسرائیل گفته یکی از همین روزها یکی- دو تا اسکادران هواپیمای جنگی می فرستیم به اصفهان و نطنز، که تاسیسات هسته ای ایران رو سوسک کنه. دکتر محمود پرسید قضیه چقدر جدیه؟ گفتن: از اونجایی که اسرائیل به لطف آمریکای جهان خوار، نقاط کور رادارهای هوایی ایران رو می دونه، بعد نظامی قضیه، شدنی به نظر می آد. دکتر احمدی نژاد موند حیرون و سرگردون تا… همون قضیه بازگشت به گذشته پیش اومد!
یه سنتی بوده تو ایران و کلا کشورهای اسلامی به نام بست نشینی. یارو هر غلطی می خواسته می کرده بعد می رفته تو حرم یه امام، یا یه جای مقدس می نشسته که کسی کاری به کارش نداشته باشه. این قضیه مخصوصا تو دوران قاجار خیلی باب شده بود. حتما تو کتاب های تاریخ خوندین. مثلا این که روس ها حرم امام رضا رو بستن به توپ سر همین قضیه بوده: زمان احمد شاه، یارو می خواست کودتا راه بندازه، موفق نشد. جیم شد رفت تو حرم قایم موشک بازی! روس ها اومدن دم در حرم، هرچی زنگ زدن کسی در رو باز نکرد. روس ها هر چی گفتن: “شنگول جون، در رو باز کن. منم مامان بزی. برات شیر آوردم.” یارو به خرجش نرفت که نرفت. تا… حرم رو با توپ زدن داغون کردن! سر قضیه ی این اورانیوم غنی شده هم دکتر احمدی نژاد هر چی اورانیوم دم دستش بود برداشت آورد مشهد گذاشت تو موزه ی آستان قدس. به رسم یادگار! کی دیگه جرات می کنه به کیک خوشمزه ی هسته ای ما نیگاه کج بکنه؟!
این هم از بازگشت به گذشته…

حواشی: من به عنوان یه طنز نویس جوان وظیفه دارم طنزم رو بنویسم و شما هم بخونی و یخ بزنی. اما دلم می خواد یه چیز جدی اضافه کنم آخر نوشته ام. دکتر احمدی نژاد با این که در محافل سیاسی داخل کشور چهره ی محبوبی نیست، با این که در محافل سیاسی خارج کشور اصلا چهره ی محبوبی نیست، با این که یه جریان راه افتاده برای نقد کارهاش (تا اونجا که آدمی مثل ابراهیم نبوی، قلمش رو به چند تا گونی پسته فروخته و شده دشمن شماره یک دکتر محمود)، با این که رفتارش و حرفاش خیلی وقتا برازنده ی یه رییس جمهور نیست، با این که به نظر من حالت هایپومانی داره ولی… گاهی ابتکارهای جالبی می کنه و یه جور شجاعت از خودش نشون می ده. همین قضیه ی گذاشتن اورانیوم تو حرم امام رضا، یه ترفند هوشمندانه ی سیاسی بود. این جوری شورای امنیت رو که به این قضیه به چشم یه هدف تبلیغاتی، سیاسی و نظامی نگاه می کرد با یونیسف که مسئولیت حفظ مکان های فرهنگی- مذهبی رو بر عهده داره، درگیر کرد. به این می گن مانور سیاسی. امیدوارم در برداشت کردن از پس انداز مذهب و عقاید مردم، ولخرجی نکنه.

یادداشت (17)



تلوع ماح
یکشنبه ٢٠/١/٨٥ ● ساعت 02:09 ● hasan

__ وی در شهریور ماه سال هزار و سیصد و درشکه، در ولایت اردلان آباد از توابع شهرستان جالاقان متولد شد. در همان ولایت، تحصیلات را در یک مکتب شروع نمود. از همان ابتدا شوق زیادی به فراگیری علوم از خود نشان داد اما والدینش، به دلیل علاقه ی وافری که مکتب دار به او پیدا نموده بود، مجبور شدند برای نجات وی، از مکتب خارجش نموده و او را برای ادامه ی تحصیل به شهر بفرستند.
در شهر، تحصیلاتش با موفقیت های چشمگیری همراه بود اما به دلیل علاقه ی زیادی وافری که مسئولین دبیرستان به او پیدا کرده بودند، مجبور شد برای نجات خود به تهران برود!
او در دوره های دانشسرای عالی شرکت کرد و با ورود به دوره ی دکتری فلسفه، اولین کسی بود که موفق به اخذ مدرک دکترا از دانشسرای عالی گردید.
چندی پیش به دلیل خدمات علمیی که به جامعه ی ما تقدیم کرده و نیز به خاطر علاقه ی وافری که مسئولان همایش به او پیدا کرده اند؛ در سومین همایش “دندون های مصنوعی ماندگار” برگزیده ی رشته ی فلسفه گردید. یکی از چهره های ماندگار روزگار ما: استاد “شمس اردلانی نیم زاده” استاد خیلی لطف کردین که قبل از مرگتون به برنامه ی ما تشریف آوردین!
(دوربین روی چهره ی یه پیرمرد، زوم می کنه که بیشتر به مومیایی های مصری شباهت داره تا آدمیزاد. پیرمرد تقریبا خوابش برده و یه پل ارتباطی ظریف، ازجنس آب دماخ اعلا از سوراخ بینیش تا یقه ی کتش امتداد داره. پیرمرد با شنیدن نام خودش از چرت می پره)
__ با عرض سلام خدمت بینندگان محترم، خیلی خوشحالم که به بهانه ی شرکت در برنامه ی شما از اطاق دلگیرم تو بیمارستان بیرون اومدم.
__ استاد می شه در یک جمله بگین فلسفه چیه و چرا؟ اصلا فلسفه از کی اختراع شده؟
__ اونطوری که لوحه های گلی به دست اومده از شهر سوخته نشون می ده، ایرانی ها هشت هزار سال پیش شروع کردن به فلسفه بافتن…
__ استاد می شه راجع به این لوح گلی بیشتر توضیح بدین؟
__ بله حتما. در لوح مذکور که از ویرانه های شهر سوخته به دست اومده، یه مرد دیده می شه که نشسته و داره هیچ کار نمی کنه. پس می شه نتیجه گرفت که حتما از زور بیکاری داره فلسفه می بافه.
__ به به! ماها کی بودیم و خودمون نمی دونستیم!!!
__ بله جانم. همون طور که می گفتم شروع فلسفه در همون شهر سوخته بوده. اصلا شهر سوخته برای همین خاطر هم سوخته. آخه یه بار یه فیلسوفی نشسته بوده داشته فکر می کرده و چپق می کشیده که یه ذره خاکستر چپقش، می ریزه روی قالی خونه اش. بعد چون زورش می اومده بلند بشه و به آتیش نشانی تلفن بزنه، همه ی شهر تو آتیش می سوزه.
__ به به! به این می گن عشق به دانش و آموختن!!!
__ بله جانم. بعد ها ما بقایای همین مسئله رو در تمدن های ماوراءالنهر هم داریم…
__ مگه از اون جا هم لوح گلی به دست اومده؟
__ نخیر! چون اون ها، دیگه اونقدر شیفته ی دانش بودن که حتی حال نداشتن پاشن برن لوح گلی درست کنن، چه برسه به این که چپق هم بکشن. این شوق به دانش اصلا در نهاد ایرانیان نژاده، رسوخ کرده و در اعماق جانشون ریشه دوونده…
__ استاد به نظر شما در من هم دوونده؟ یعنی ریشه اش رو می گم، حالا رسوخش خیلی مهم نیست، یه ذره هم بسه!
__ بله جانم در همه ی ما این قضیه هست. برای همینه که به ماها تو دنیا می گن “ایرانی” وگرنه چرا به این آلمانی های بی احساس نمی گن ایرانی؟ یا چرا به این آمریکایی های بی پدر و مادر نمی گن؟ یا چرا به این روس های مادر…
__ استاد خیلی از توضیحاتتون ممنون. از اطاق فرمان می گن لطفا به روس ها بی احترامی نکنین آخه می دونین که بوشهر، هنوز کارش گیره.
__ خب پس من کله پاچه ی کی رو باید بار بذارم؟
__ به همه می تونین گیر بدین. مثلا فرانسه و ژاپن واسترالیا و انگلیس و… معذرت می خوام استاد، از اطاق فرمان می گن یه قرارداد با انگلیس در حال انعقاده، به انگلیس هم کاری نداشته باشین.
__ در هر حال فرقی هم نمی کنه چون از اونجایی که گفتن هنر نزد ایرانیان است و بس؛ پس حتما فلسفه هم نزد ایرانیا ن است و بس!
__ به به! استاد می شه این جمله رو آهسته بگین من بنویسمش؟
(استاد اردلانی نیم زاده، سرش رو به سمت مجری برنامه خم می کنه و با یه صدای نجوا گونه و مثل این که بخواد در گوشی صحبت کنه؛ جمله رو تکرار می کنه. مجری برنامه، چند لحظه هاج و واج می مونه. بعد نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و می زنه زیر خنده)
__ استاد من که اون آهسته رو نگفتم. من اون یکی آهسته رو گفتم.
__ پسرم چه فرقی می کنه که من چه جوری بگم؟! مهم اینه که بالا بری، پایین بیآی؛ هنر و فلسفه نزد ایرانیان است و بس!!!

__ خب بینندگان محترم، از این که تا بوق سگ همراه برنامه ی ما بودین از شما ممنونیم. از پرسنل محترم بیمارستان قاسمی نژاد، مخصوصا تیم “آی سی یو” که استاد رو، علی رغم علاقه ی وافری که به ایشون پیدا کرده اند، به ما قرض دادن تشکر می کنیم. تا یک برنامه ی دیگه و یک چهره ی ماندگار دیگه با شما خداحافظی می کنم.

یادداشت (29)



DSCN0749.jpg
شنبه ١٩/١/٨٥ ● ساعت 13:24 ● شاسکول

یادبود بازدید شاسکول از معدن زغال سنگ (در عکس شاسکول از کارگر معدن با علامت ضربدر مشخص شده است)

یادداشت (8)



صفحه بعد »