يه بار تو يكي از اين نشست هاي سياسي يا به قول قديمي ها ميتينگ ( كه توش معمولا دو دسته آدم پيدا مي شه: اوني كه خيلي چيز مي فهمه و اومده خودي نشون بده، و اوني كه هيچ چيز نمي فهمه و اومده سري تكون بده!) يه آقايي گفت: “خاتمي، فقط رييس جمهور تهران بود و در مقابل اون، احمدي نژاد رييس جمهور همه ي ايرانه به جز تهران!” من اون روز از اين حرف هيچي نفهميدم تا اين كه بعد از مدت ها به تهران اومدم و…
اين بخشي از مشاهدات و مكاشفات من در طول سفرمه:
تهران شهر بزرگيه ( اين رو خودم تنهايي فهميدم) و در نتيجه به چيزهاي بزرگ هم نياز داره: به خيابان هاي بزرگ (اين جا بهش مي گن بزرگراه)، به ساختمان هاي بزرگ ( اين جا بهش مي گن برج)، به آدم هاي بزرگ ( اين جا بهش مي گن چاي عرفان)، به فروشگاه هاي بزرگ (اين جا بهش مي گن شهروند)، به نماد هاي بزرگ ( اين جا بهش مي گن گوشت كوب! براي اطلاع از گوشت كوب نامبرده، رجوع كنيد به نوشته ي قبلي من) و به كتابفروشي هاي بزرگ:
من متوجه كتاب فروشيه نشده بودم چون ويترينش خيلي كوچيك و جمع و جور بود. توجه من به يه نوشته جلب شد كه روي زمين ديدم. با سايز خيلي بزرگ نوشته بود: “فقط بوس” يه لحظه خجالت كشيدم. آخه مي دونين كه بچه دهاتيه و شرم و حياش. همچي، بگي نگي، يه ذره هم به ياد “مرا ببوس” (كه جديد ترين ترانه ايست كه شنيده ام) افتادم.. بعد به خودم اومدم و با دقت بيشتري نگاه كردم و… بله! دوزاري افتاد: با جاافتادن بخش “اتو” از لغت اتوبوس، علامت ايستگاه اتوبوس، در ذهن من حكم دروازه ي ورود به دوزخ رو پيدا كرده بود. سبحان الله گويان و انگشت تحسر گزان، چشمم به كتاب فروشي افتاد. داخل شدم.
آقا ما رو بگي، سوسمارو بگي! يه كتاب فروشي بود اندازه ي دنيا. شيرجه زدم تو قفسه ها. يه چشمم به كتاب هاي خوشكل و بلاگرفته ي گرون قيمت بود و اون يكي چشمم به جيبم كه آخرين باري كه شيپيش توش قاپ انداخته بود يه سال پيش بود. به هر حال يه ذره كه با كواتب (جمع مكسر كتاب) لواسيدم (جمع مكسر لاسيدن) و خسته شدم رفتم سراغ فروشنده و آدرس قفسه ي روانشناسي رو جويا شدم… چشم شما روز بد نبينه. قفسه ي روانشناسي كتابفروشي، با همه ي عظمتش پر بود از اين جور تيتر ها: نكاتي در باره ي بدن زن ها، راز شاد زيستن، يوگا در بيست و چند روز، اسرار جوش هاي صورت، آيا تو همان كسي هستي كه من يه دنبالش هستم؟، هزار حرف از سركه ي سيب، قورباغه را قورت بده، قورباغه را قورت نده، قورباغه را قورت بده ولي بعد برگردان و…
برگشتم پيش فروشنده. اسم چند تا كتاب معتبر روانشناسي رو گفتم و پرسيدم داره يا نه؟ گفت: “اين جور كتاب ها رو نمي برن، ما هم نمي آريم” از كتاب فروشي زدم بيرون. اين داستان جاهاي ديگه هم تكرار شد. اول فقط تو كتاب فروشي ها، بعد جاهاي ديگه هم:
يه همبرگر فروشي ديدم كه فقط يه ذره از دانشكده ي ما كوچيكتر بود ولي تو ساندويچ هاش حتي يه ذره هم گوشت پيدا نمي شد.
يه پارك ديدم كه فقط يه ذره از تمام ولايت ما كوچيكتر بود ولي يه ذره صفا توش پيدا نمي شد.
يه موش ديدم كه فقط يه ذره از گربه كوچيك تر بود ولي يه ذره موشانگي تو حركاتش نبود (تازه، افق ديدش هم با موش ها فاصله داشت. انشعاب كرده بود).
يه سوپر ديدم كه فقط يه ذره از خونمون كوچيك تر بود ولي يه ذره از خوردني هاي خوبي كه ننه برام مي پزه رو نداشت.
يه ماشين ديدم كه فقط يه ذره از املاك ما و همه ي قوم و خويشمون ارزون تر بود ولي توش فقط يه نفر نشسته بود.
يه دختر خيابوني ديدم (به خدا فقط ديدمش!) كه طفلك فقط يه ذره از دختر خواهرم بزرگ تر بود ولي…
يه ساختمون ديدم پر نماينده كه فقط يه ذره از طويله هاي ولايت…
دلم هواي ولايت رو كرده. بين همه ي اين چيز هاي بزرگ و كوچيك و تو خالي تهراني، يه چيزي بد جوري جاش خاليه: آسمون! به آسمون خط خطي تهران كه نگاه مي كنم به ياد خاتمي مي افتم. دلم براي اون هم تنگ شده. دلم براي لبخند زيبا و دروغ هاي دلگرم كننده اش تنگ شده. دلم براي اشكايي كه ريخت هم تنگ شده… اين اواخر، به خاتمي هم، اگه مي گفتي فلان چيز رو داري؟ مي گفت: “اين جور چيزها رو نمي برن، من هم نمي آرم!”
بايد برم ولايت. بشينم و منتظر بمونم. منتظر دكتر محمود جون جونم. بايد دعا كنم وقت خالي پيدا كنه و به ياد ما ها هم بي افته. بايد آرزو كنم اگه فوتبال بازي با اين و اون بهش اجازه بده، گاهي هم به كار كشور داري برسه. بايد اميدوار باشم مثل خاتمي عزيز، كمتر جو گير بشه و كمتر غصه ي اوضاع بد جهان، از ياد ما ولايتي ها غافلش كنه. بايد اميدوار باشم از ميان هواله ي نور ( هواله جمع مكسر هاله) بتونه سرك بكشه، بتونه گوش هاشو باز كنه، بتونه زلف عنبرآگينش رو از روي اندام هاي باصره اش كنار بزنه، بتونه چشم هاي تنگش رو باز نگه داره و ما رو هم گاهي ببينه. بايد ايمان داشته باشم كه اون آقا تو ميتينگ، درست گفته.
بايد برم ولايت…





