تهران نامه
یکشنبه ٦/١/٨٥ ● ساعت 04:00 ● hasan

يه بار تو يكي از اين نشست هاي سياسي يا به قول قديمي ها ميتينگ ( كه توش معمولا دو دسته آدم پيدا مي شه: اوني كه خيلي چيز مي فهمه و اومده خودي نشون بده، و اوني كه هيچ چيز نمي فهمه و اومده سري تكون بده!) يه آقايي گفت: “خاتمي، فقط رييس جمهور تهران بود و در مقابل اون، احمدي نژاد رييس جمهور همه ي ايرانه به جز تهران!” من اون روز از اين حرف هيچي نفهميدم تا اين كه بعد از مدت ها به تهران اومدم و…
اين بخشي از مشاهدات و مكاشفات من در طول سفرمه:
تهران شهر بزرگيه ( اين رو خودم تنهايي فهميدم) و در نتيجه به چيزهاي بزرگ هم نياز داره: به خيابان هاي بزرگ (اين جا بهش مي گن بزرگراه)، به ساختمان هاي بزرگ ( اين جا بهش مي گن برج)، به آدم هاي بزرگ ( اين جا بهش مي گن چاي عرفان)، به فروشگاه هاي بزرگ (اين جا بهش مي گن شهروند)، به نماد هاي بزرگ ( اين جا بهش مي گن گوشت كوب! براي اطلاع از گوشت كوب نامبرده، رجوع كنيد به نوشته ي قبلي من) و به كتابفروشي هاي بزرگ:
من متوجه كتاب فروشيه نشده بودم چون ويترينش خيلي كوچيك و جمع و جور بود. توجه من به يه نوشته جلب شد كه روي زمين ديدم. با سايز خيلي بزرگ نوشته بود: “فقط بوس” يه لحظه خجالت كشيدم. آخه مي دونين كه بچه دهاتيه و شرم و حياش. همچي، بگي نگي، يه ذره هم به ياد “مرا ببوس” (كه جديد ترين ترانه ايست كه شنيده ام) افتادم.. بعد به خودم اومدم و با دقت بيشتري نگاه كردم و… بله! دوزاري افتاد: با جاافتادن بخش “اتو” از لغت اتوبوس، علامت ايستگاه اتوبوس، در ذهن من حكم دروازه ي ورود به دوزخ رو پيدا كرده بود. سبحان الله گويان و انگشت تحسر گزان، چشمم به كتاب فروشي افتاد. داخل شدم.
آقا ما رو بگي، سوسمارو بگي! يه كتاب فروشي بود اندازه ي دنيا. شيرجه زدم تو قفسه ها. يه چشمم به كتاب هاي خوشكل و بلاگرفته ي گرون قيمت بود و اون يكي چشمم به جيبم كه آخرين باري كه شيپيش توش قاپ انداخته بود يه سال پيش بود. به هر حال يه ذره كه با كواتب (جمع مكسر كتاب) لواسيدم (جمع مكسر لاسيدن) و خسته شدم رفتم سراغ فروشنده و آدرس قفسه ي روانشناسي رو جويا شدم… چشم شما روز بد نبينه. قفسه ي روانشناسي كتابفروشي، با همه ي عظمتش پر بود از اين جور تيتر ها: نكاتي در باره ي بدن زن ها، راز شاد زيستن، يوگا در بيست و چند روز، اسرار جوش هاي صورت، آيا تو همان كسي هستي كه من يه دنبالش هستم؟، هزار حرف از سركه ي سيب، قورباغه را قورت بده، قورباغه را قورت نده، قورباغه را قورت بده ولي بعد برگردان و…
برگشتم پيش فروشنده. اسم چند تا كتاب معتبر روانشناسي رو گفتم و پرسيدم داره يا نه؟ گفت: “اين جور كتاب ها رو نمي برن، ما هم نمي آريم” از كتاب فروشي زدم بيرون. اين داستان جاهاي ديگه هم تكرار شد. اول فقط تو كتاب فروشي ها، بعد جاهاي ديگه هم:
يه همبرگر فروشي ديدم كه فقط يه ذره از دانشكده ي ما كوچيكتر بود ولي تو ساندويچ هاش حتي يه ذره هم گوشت پيدا نمي شد.
يه پارك ديدم كه فقط يه ذره از تمام ولايت ما كوچيكتر بود ولي يه ذره صفا توش پيدا نمي شد.
يه موش ديدم كه فقط يه ذره از گربه كوچيك تر بود ولي يه ذره موشانگي تو حركاتش نبود (تازه، افق ديدش هم با موش ها فاصله داشت. انشعاب كرده بود).
يه سوپر ديدم كه فقط يه ذره از خونمون كوچيك تر بود ولي يه ذره از خوردني هاي خوبي كه ننه برام مي پزه رو نداشت.
يه ماشين ديدم كه فقط يه ذره از املاك ما و همه ي قوم و خويشمون ارزون تر بود ولي توش فقط يه نفر نشسته بود.
يه دختر خيابوني ديدم (به خدا فقط ديدمش!) كه طفلك فقط يه ذره از دختر خواهرم بزرگ تر بود ولي…
يه ساختمون ديدم پر نماينده كه فقط يه ذره از طويله هاي ولايت…

دلم هواي ولايت رو كرده. بين همه ي اين چيز هاي بزرگ و كوچيك و تو خالي تهراني، يه چيزي بد جوري جاش خاليه: آسمون! به آسمون خط خطي تهران كه نگاه مي كنم به ياد خاتمي مي افتم. دلم براي اون هم تنگ شده. دلم براي لبخند زيبا و دروغ هاي دلگرم كننده اش تنگ شده. دلم براي اشكايي كه ريخت هم تنگ شده… اين اواخر، به خاتمي هم، اگه مي گفتي فلان چيز رو داري؟ مي گفت: “اين جور چيزها رو نمي برن، من هم نمي آرم!”
بايد برم ولايت. بشينم و منتظر بمونم. منتظر دكتر محمود جون جونم. بايد دعا كنم وقت خالي پيدا كنه و به ياد ما ها هم بي افته. بايد آرزو كنم اگه فوتبال بازي با اين و اون بهش اجازه بده، گاهي هم به كار كشور داري برسه. بايد اميدوار باشم مثل خاتمي عزيز، كمتر جو گير بشه و كمتر غصه ي اوضاع بد جهان، از ياد ما ولايتي ها غافلش كنه. بايد اميدوار باشم از ميان هواله ي نور ( هواله جمع مكسر هاله) بتونه سرك بكشه، بتونه گوش هاشو باز كنه، بتونه زلف عنبرآگينش رو از روي اندام هاي باصره اش كنار بزنه، بتونه چشم هاي تنگش رو باز نگه داره و ما رو هم گاهي ببينه. بايد ايمان داشته باشم كه اون آقا تو ميتينگ، درست گفته.
بايد برم ولايت…

یادداشت (363)



عید شما مبارک دمب شما سه چهارک
پنج‌شنبه ٣/١/٨٥ ● ساعت 16:00 ● مهندس

خوب آدم هم باشه وقتی ملق زدن و حرکات موزون و … همکاران همیشه در صحنه شاسکول جهت خنداندن ملت بلاگ خون رو میبینه و بعد یادش میاد که این خودش بوده که این وبلاگو ثبت کرده و الان مدتهاست که به علت جم (اصطلاح هوایی)کردن حفره کورلکتوس (عضله و حفره مربوطه در منتها علیه ستون فقرات) مطلبی پست نکرده وجدانش درد میگیره چه برسه به من!

خلاصه راحت ترین کار در این مواقع رجوع به گالری عکسهایی هست که یا دزدیدین، یا یه پسر بچه 16 ساله به امید عضو گیری چند داف 18 ساله (بابا سال بالا کار میکنن) در یاهو گروپسشون تو اونجای ایمیل باکستون استع… نموده یا یه بیچاره گرافیستی خامی کرده و گرافیکی که ساعتها روش کار طاقت فرسا کرده رو به عنوان کارت تبریک سال 83 براتون فرستاده انتخاب و براي سال 84 پست کنید. و من در همین راستا هنرنمایی عشقولانه عزیز رو به عنوان کارت تبریک از طرف همه شاسکولها به همه خوانندگان شاسکول پیشاپیش تقدیم میکنم.

عید باستانی نوروزتان منبارک

البته هدف پنهان من از گذاشتن عکس نوازش کردن قسمتهایی از آلت همون عشقولانه عزیز میباشد. چون امشب شام منزل زوج عشقولانه دعوتیم و شاید با این پاچه خاریها تیکه بزرگه گوشت خورشتو بزاره تو ظرف من. ضمننا جهت تنویر افکار پلیدتون بگم منظورم از آلت همون پاچه بود نه جای دیگر احیاننا.

از اونجایی که من علاقه زیادی به کتک خوردن{حتما تا به حال بیماری مزمن مازوخوزیسم رو بین شاسکولها کشف کردین{رجوع به صفحه کلید تلفن} } دارم جهت تحریک نسوان عزیز به خصوص ایشون این پیام اخطار رو که روی اکثر جعبه هایی که عمو لک لک ها برای مامان بابا ها میارن و توش دختر هست اینجا پست میکنم.

منوال خانمها

البته من تا به حال فکر میکردم این داستان لک لک زاده تخیل مامان بابا ها برای بچه های فضول هست که میخوان کارکرد آلات رو کشف کنن ولی خوب اگر بر فرض محال منطقی هم فکر کنین اگه نعوذ بالله شما خدا بودین و میخواستین یه سیستم تولید مثل راه بندازین کدوم رو ترجیح میدادین؟

1- یه کارخانه و سیستم پست هوایی مبتنی بر لک لک که بتونه ظرف 48 ساعت ثبت سفارش، تولید سری زنی، کنترل کیفیت و … بکنه و ظرف 24 ساعت سفارش رو به تحویل برسونه؟ {همانند سیستم تولید و تحویل شرکت Del}

2-یه نطفه میکردین تو اونجای مرد، بعد یه تخمک هم میذاشتین اونجای زن، بعد کلی زیور آلات و عطر و ادکلن و تیغ و لوازم آرایشی و لحاف اختراع میکردین که اینها علاقمند بشن به هم تجاوز کننن {قابل توجه فمنیستها: تساوی کلامی رعایت شد} بعد کلی نطفه کشته بشن تا یکی بتونه در مقیاس کوچیکتر به تخمک تجاوز کنه و بعد 9 ماه = 270 روز طول بکشه تا محصول تولید بشه و بدون هیچ کنترل کیفیتی از درب کارخانه که یک پنجم اندازه محصول تولید شده است خارج بشه (فکرشو بکنین ! اه ) و کلی خراب کاری بکنه و تا هفته ها مرد بیچاره رو دمغ باقی بزاره؟
خوب البته خداوند متعال هم بنده های ک.ن فراخشو میشناسه و هم دانا است پس به سبک کتابهای دینی دبیرستان نتیجه میگیریم انرژی هسته ای حق مسلم ماست. {تهمت بی مزه بودن به گرفتن حال شما که اینهمه اراجیفو تا اینجا خونده بودین و فکر میکردین یه پایان آدام وار در انتظارتونه میارزه {البته این فرایند گفتار برادر شاسکول مبتنی بر سادیسمی بودن ما رو هم اثبات میکنه.} }

اما تیتر : خدا بیامرز پدر بزرگ مرحومم {دکتر نصیریان} که امسال اولین عید رو بدون حضور ایشون برگزار میکنیم همیشه وقتی موجولی ( نیک نییم اعطایی به بنده) رو میدیدن و میخواستن عیدی بدن میگفتن “عید شما مبارک دمب شما سه چهارک”
ان شالله خداوند کمی مرام بگذارند و سایر قاتلین این دکتر خیرخواه، مردم دوست و پیر عاشق ائمه و همدستان آگاهی چیشون که قصد لاپوشانی پرونده رو دارند رسوا فرماید.

به پایان آمد این دفتر ولی حکایت …..

اين پست شب چهارشنبه سوري رو سايت قرار گرفته ولي توسط هيئت حاكمه Draft شد و از اونجايي كه شيب قضيه زياد بود خودمم نيامدم پابليشش كنم. شما به تاريخ هفته پيش بخونيد.

یادداشت (520)



تبریک سال نو !!!
دوشنبه ٢٩/١٢/٨٤ ● ساعت 08:35 ● شاسکول

سال نو مبارک

یادداشت (458)



…تا پخته شود خامي
یکشنبه ٢٨/١٢/٨٤ ● ساعت 08:55 ● hasan

حتما تا حالا ديدين كه يه پرتغال گنديده، تو جعبه ي پرتغال ها چه عملكردي داره؛ خرابي اون، كم كم به بقيه ي پرتغال ها هم سرايت مي كنه و همه رو در بر مي گيره. من هم چند وقت بود كه تو خونمون حكم يه پرتغال گنديده رو پيدا كرده بودم و داشتم همه رو آلوده مي كردم تا اين كه از طرف مجمع تشخيص مصلحت خونه (كه مثل همه ي مجامع تشخيص مصلحت، يه عالمه عضو داره ولي فقط يه نفر تصميم گيرنده است) به من اخطار شد كه بايد به سفر برم و آب و هوايي عوض كنم.

و اين گونه شد كه بعد از مدتها، ولايت رو ترك كردم و به پايتخت اومدم. تازه اين بار مثل هميشه با اتوبوس هاي سوپر دولوكس تعاوني 15 نيومدم، بلكه با يه ذره صرفه جويي و دو- سه تا مساعده از باباجان، براي اولين بار در عمرم، با هواپيما به تهران اومدم. تو فرودگاه بعد از اين كه بارم رو تحويل دادم مثل بقيه وارد يه راهرو شدم كه اولش نوشته بود “حراست”. اون جا يه دروازه ي كوچولويي بود كه ظاهرا به اشيا فلزي حساس بود. همه ي مسافر ها، وقتي به اون جا مي رسيدن موبايل و سويچ ماشين و كليد خونه و مغازه و ساعت مچيشون رو در مي آوردن و رد مي شدن. من كه هيچ كدوم از اشياء نامبرده همراهم نبود، قصد داشتم با آسودگي از اون جا رد بشم كه چشمتون روز بد نبينه، دستگاه مثل دخترهاي بي ادب شروع كرد به جيغ زدن. مامور ريشوي مسئول دستگاه اشاره كرد برم يه كنار وايسم. بعد ازم پرسيد: “چيز فلزي همراهتون هست؟” بعد از يه ذره فكر كردن با خوشحالي جواب دادم: “آره من چهار تا دندون پركرده دارم. البته قبلا پنج تا بودن ولي يكيشون كيست در آورد، دكتر كشيدش. تازه نه به همين راحتي كه بري و بشيني و بكشي. كشيدن كار سختيه. خيلي درد داره. درسته كه آمپول مي زنه و تو هم نيازي نيست هيچ كاري بكني، ولي همه ي فشارش روي تو وارد مي شه. شما تا حالا كشيدي؟ مي كشي؟” مامور يه اخم حسابي تحويل من داد و گفت: “بيا تو اطاق!” نمي دونم رفتن تو اون اطاق به كشيدن چه ربطي داشت! به هر حال اون جا من رو وايسوند و شروع كرد به تفتيش بدني. اولش خيلي بد نبود ولي كم كم رفت سراغ جاهاي بي ناموسي و هي من رو خجالت داد:
__ ببخشيد حتما بايد همه ي بدنم رو بگردين؟
__ بله! مشكلي دارين؟
__ نخير… ولي… اونجا رو هم بايد؟… نه اون يكي رو ديگه نه! نه! خواهش مي كنم! نه! نه! اين جا جاش نيست!!!… آره! آره! خودشه! خواهش مي كنم! آره! آره!…
بالاخره بعد از كلي تفتيش، كار مامور محترم با من تموم شد و من در حالي كه داشتم عرق صورتم رو پاك مي كردم، وارد هواپيما شدم.
اول از همه بگم كه گرچه هواپيما وقتي از پايين نگاهش مي كني، خيلي قشنگه و دلت مي خواد سوارش بشي، ولي توش اگه از اتوبوس بدتر نباشه بهتر نيست؛ تنگ و تاريك و گرفته. دوم از همه بگم كه مهموندارهاي فيس و افاده اي هواپيما، بيشتر به فكر شامورتي بازي و ادا اطوارهاي خودشون هستن تا مسافر بدبخت.
سوم از همه بگم كه يه رسمي دارن تو پرواز كه يكي مي آد نمايش بازي مي كنه و هي اين ور و اون ور رو نشون مي ده و يه خانمي هم از تو بلند گو مي گه “اگه هواپيما سقوط كرد، دو در در قسمت جلو و دو در در قسمت عقب هست، كه ازش مي پري بيرون. يه پاكت هم هست كه اگه گلاب به روتون دلت پيچ زد، توش يه كارهايي مي كني. اگه هوا پس شد يه ماسك همين جوري خودش الله بختكي، از سقف مي خوره تو سرت و…” تازه بعدش همين حرفها رو به انگليسي (با يه لهجه اي بين افغاني و سواحيلي) هم مي گه.
هواپيما پريد…
تو پرواز يه غذايي به آدم مي دن كه اصلا نمي شه بهش گفت غذا؛ يه تيكه مرغ بدون نمك و ادويه كه بيشتر شبيه گوشت تن مرده مي مونه (تو سريال شرلوك هلمز يه قسمت، جسد يه مرد سفيد پوست تو آب پيدا شده بود كه دقيقا شبيه همون مرغه بود)، يه كوكوي سياه و خشك و بد بو (تو سريال شرلوك هلمز يه قسمت، جسد يه مرد سياه پوست تو آب پيدا شده بود كه دقيقا شبيه همون كوكو بود)، يه ورق كالباس لزج (تو سريال شرلوك هلمز يه قسمت، جسد يه مرد سرخ پوست تو آب پيدا شده بود كه دقيقا شبيه همون كالباسه بود) و… اما با همه اين حرفا نمي دونم تاثير پرواز بود يا دوري از خونه يا شايدم جوگير شده بودم، به هر حال غذايي كه وصفش رفت، به من خيلي چسبيد!!

از چيزاي جالبي كه تو همين مدت كوتاه تو تهران ديدم بعدا براتون حرف مي زنم. فقط يه چيزي هست كه بايد الان بگم:
يه برج در دست احداث، هست تو تهران كه دفعه ي قبلي كه اومده بودم فقط يه ستون بلند و بد قواره بود اما الان يه قلمبه هم سرش چسبوندن و بيشتر شبيه به يه گوشت كوب شده. البته يه گوشت كوب خيلي خيلي گنده. اونقدر گنده كه بشه باهاش مخ يه ملت رو كوبيد. نكته ي جالب اينه كه پايين اين برج يه تابلو هست كه روش يه عدد حك شده. شبي كه من وارد تهران شدم، نوشته بود 556 . معني اين عدد هم اينه كه 556 روز ديگه به افتتاح گوشت كوب باقي مونده. اما دو روز بعد، جمعه، كه داشتم از كنار برج رد مي شدم ديدم روش نوشته 559. و اين مي تونه به اين معني باشه كه ساخت اين برج مثل ساخت خيلي چيزهاي ديگه، مثل اجراي خيلي از طرح ها، مثل عقايد ما درباره ي خيلي مسايل و شايد مثل خود ما در حال پس رفتنه نه پيش رفتن!

یادداشت (375)



داستان زندگی
دوشنبه ٢٢/١٢/٨٤ ● ساعت 18:22 ● شاسکول

زندگی منشوری است در حرکت دوار. منشوری که با رنگ های بدیع و دلپذیرش آن را زیبا ، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

شما در شرف گرفتن یک خانه مجردی به همراه یکی از دوستانتان در تهران هستید تا با هم زندگی عشغولانه ای را run کنید.طبیعی است که در قدم اول باید دست خود را از دماغتان درآورده و داخل جیب مبارک کنید. باز هم طبیعی است که به واسطه تجرد بیش از حد شما دو نفر و احتمال اینکه به مجموعه دو نفره شما بعضی شب ها نفر سومی از جنس مخاالف add شود به شما یا خانه نمی دهند یا به قیمت خون بابایشان (اگربابا داشته باشند!) می دهند.در طبیعی بودن این موضوع هم شک نکنید که اگر اندک بهره ای ازحساب برده باشید یا حداقل عمل تقسیم را میان چهار عمل اصلی بلد باشید به این نتیجه می رسید که اضافه شدن یک نفر سوم بار رنج و تالمات شما را تا حد زیادی کاهش می دهد-اگر چه که تالماتی از نوع دیگر برایتان به ارمغان می آورد-
حال شما و دوستتان به علاوه آن نفر سوم تالم زا در کف خانه دراز کشیده اید و شکم هایتان را با زاویه 45 درجه نسبت به افق قرار داده اید. به نظر می رسد که هیکل های ورزشکاری شما(ورزشکاری = چاق) مساحت بیشتری از سطح خانه را اشغال کرده اند و پر واضح خواهد بود که جناب صاحبخانه یک خانه در ابعاد چل مرغ به پاچه شما کرده است.

حال تجسم کنید :
طبیعتا با کمی (شایدم بیشتر) شل کردن کیسه و اندکی شانس که در زندگی همیشه آن را کم داشته اید حال احساس می کنید که به آرامش رسیده اید. اگر بخواهیم لیستی از اجسسام موجود در این خانه جدید ارائه دهیم چنین خواهد بود:

1)شما و دو دوستتان - عشغولانه و تالم زا
2)مقادیر متنابهی سوسک
3)هشت عدد شیر آب
از آنجا که زندگی کردن با اجسام فوق کمی مشکل است شما تصمیم می گیرید که برای خانه جدید مقادیری مواد زندگی (Life Material) تهیه کنید که دم دست ترین راه، استفاده از وسایل به درد نخور خانه های پدریتان می باشد. یا یک همچین تصوری پا به خانه آقاجان می گذارید و درست برخوردی را با اساسیه ابوی می کنید که چنگیزخان با ایران کرد.حالا هر کدام از شما سه نفر بخشی از ملزومات خانه را تهیه کرده اید . از میان همه این وسایل هر کسی یک برگ آس دارد.

آس شما تلفنتان است.
آس تالم زا جاروبرقی اش است.
و اما آس عشقولانه ماشین لباس شوییش می باشد.

تعریف تلفنی که شما آورده اید:
وسیله ای جهت تجاوز به دیگران- آلت قتاله – آلتی برای ارضاء سادسیم و تا حد زیادی مازوخیسم- شماره گیر دقمرگ کن-

تلفن

مثال:
- وای وای خونه آیش گرفته زنگ بزن آتیش نشانی
-صبر کن الان شمارشو می گیرم.
…….دو ساعت بعد
-دهه !!! داری با اون تلفن احمقانه چیکار می کنی ؟ بگیر شماره این آتش نشانیو دیگه. اوهوی آقا تودیگه کی هستی؟ اینجا چی می خوای؟
-من عزرائیلم
-ای ول !!! آقا یه سوالی ! ما یه ده دقیقه ای هست دیگه احساس نمی کنیم تنمون داره می سوزه شما نمی دونی چرا؟
-چی بگم والا!!!
-اصلا ولش کن. موبایل داری ما یه زنگ بزنیم آتیش نشانی بیان این آتیشو خاموش کنن. تلفن ما یه خورده خرابه

نعریف جاروبرقی جناب تالم زا:
آلت بلا استفاده- پوچی- بیهودگی- گوشه خانه اشغال کن

جاروبرقی

مثال:
-آخه جاروبرقی جان چرا می خوای سیانور بخوری خودتو بکشی؟
- دست رو دلم نزار اتوجان دچار یاس فلسفی شدم. احساس می کنم خلقت من بیهوده بوده.این آخری آشغالای کف اتاق هم برام شکلک در میارن.این سه تا اینقدر …گشادن که می خوام جرشون بدم.
-جاروبرقی جون می خوای سیانور بخوری بخور ولی با ادب باش.
- بینیم با حال نداری!!!

تعریف ماشین لباس شویی جناب عشقولانه:
صدای گوشخراش- انفجار-انرژی هسته ای- همسایه دقمرگ کن-حق مسلم ماست

ماشین لباس شویی

مثال:
-کثافت این موقعه شب این ماشینو روشن نکن. پدر ههمسایه ها در میاد
-حیوونی ماشین که صدا نداره.یه خورده موقع خشک کردن ویز ویز می کنه.
…. زرادخانه اتمی به کار می افتد
…..
…..
….. پایان تاریخ و البته خشک شدن لباس ها
صدای زنگ می آید.یک نفر که موهایش شبییه موهای خانم هاویشان است یا سر و وضع بسیار نامرتب پشت در است. تنها نکته عجیب و ناهمگون در مورد وی، پاپیون زیبا و شکیلی است که زیر گلویش تشکیل شده است.فریاد می زند
- آمریکایی های نامرد بالاخره بمب رو زدن.
بعد زیر لبب زمزمه می کند.
- انرژی هسته ای حق مسلم ما بود…

یادداشت (1337)



صفحه بعد »