سگ و جو
شنبه ٦/١٢/٨٤ ● ساعت 17:36 ● شاسکول

شنیدین می گن آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره
این دقیقا جریان صداوسیمای جمهوری اسلامیه. آقا ما جمعه ظهر زود از خواب بیدار شدیم به شدت بیکار بودیم. اونقدر که از بدبختی رو آوردیم به سیمای برادر ضرغامی. بعد از یک مرور اجمالی به این نتیجه رسیدیم که جذاب ترین برنامه آگهی های تبلیغاتیه. کانال به کانال آگهی ها رو نگاه می کردیم تا برنامه اصلی شروع می شد می زدیم کانال بعد. تو این هیرو بیری چشمتون روز بد نبینه زدیم شبکه خبر. مجریه گفت:”بینندگان عزیز ! به گزارش مستقیم همکارم از محل تظاهرات در اعتراض به هتک حرمت مقدسات اسلامی توجه کنید”
یه یارو تعطیله داشت ارواح عمش با شور و حرارت از محل تظاهرات گزارش می داد. طرف نعره می زد:”ملت ایران گوشه ای از چشم خود را به استکبار جهانی به خصوص آمریکای جهان خوار امروزنشان می دهند”. آره . به جای خشم گفت چشم اصلا هم حالیش نبود. با خودمون گقتیم بابا حتما تپق زده حواسش نبوده . یه دفعه دیدیم یکی دیگه از همکارای تعطیلش برداشت رو تصاویر زیرنویس داد.زیرنویسه این بود:

شبکه خبر

آقا ما ره بیگی سوسماره بیگی.آره طرف نوشته بود “تظاهرات مردم تهران در اعتراض به مقدسات اسلامی”
معنی جمله 180 درجه با اون چیزی که مقصود طرف بود فرق می کرد.یه چند دقیقه ای این زیرنویس بود تا کلیه عوامل شبکه خبر عقلاشونو گذاشتن رو هم و فهمیدن که این جمله بی ربطه. این شد که درستش کردن:
این جمله دومی رو با دقت بخونید. دیگه توضیحی نمی دم.

شبکه خبر

شعر مربوط:آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
ضرب المثل فولکوریک: شاشیدی ترش کردی ریدی بدترش کردی
نتیجه گیری اخلاقی: ما ماهواره نداریم!

یادداشت (159)



مشهدی ها نخوانند
سه‌شنبه ٢٥/١١/٨٤ ● ساعت 21:20 ● شاسکول

ممکنه مجلس عزاداری امام حسین زیاد رفته باشین.معمولا تو اینجور مجلسا عزاداری می کنن و بعدشم یه غذایی بین ملت توزیع می شه و همه تو صف مرتب وا می ستن و غذاشونو می گیرن و خوشبخت و خوشحال می رن سر کار و زندگیشون اما خوب قضیه تو مشهد به این سادگی ها نیست و یه جورایی خیلی فرق فوکوله. فرقش اینه که تو مشهد یه غذای مخصوصی می دن که اسمش هست “شله”. یه نوع آش مخصوصه که فقط ایام عزاداری امام حسین درست میشه و در نوع خودش اگه خوب درست بشه خیلی هم خوشمزه است. (البته اینم بگم که اگه تو درست کردنش از مواد مرغوب استفاده نکنن معجونی درست می شه که اگه سگ رو با لانچیکو برقی بزنی نمیاد بخوره)اما نکته این داستان متفاوت بودن نوع غذا نیست. نکته تفاوت فرهنگه. تو مشهد خوب اصولا از صف تو هیچ جا خبری نیست ولی این قضیه اینجا خیلی مشهودتره. تو چنین مجالسی آنقدر خر توخر می شه که سگ صاحابش رو نمیشناسه (البته این سگ با اونی که با لانچیکو می زنن یکی نیستن و فقط تشابه اسمیه).خلاصه هجوم ملت به یه وضعی می رسه که صاحب مجلس به شرایطی می رسه که احساس مورد تجاوز واقع شدن بهش دست می ده.تصور کنین شما صاحب چنین مجلسی هستین . طبیعیه که نمی تونین هیچ تناسب بین جماعتی که سطل به دست (در چنین مجالسی شخص مدعو علاوه بر اینکه توقع دارد به وفور از متریال “شله” در محل میل کند بسیار اصرار می ورزد که یک سطل به اندازه هیکل خودش را هم پر کند.) وایستادن و خونه شما رو با سفارت دانمارک عوضی گرفتن و حجم محدود غذا برقرار کنین.کار به جایی می رسه که جلوی روتون بهتون فحش خواهرمادر میدن. نمونه:”مرتیکه …کش ! تو که عرضه نداری مجلس آقا بگیری واسه چی مردمو علاف می کنی؟”البته یکی از صاحبان مجلس که هر سال پشت دستش را داغ می کند که دیگر همچین غلطی نکند با همان لهجه مشهدی تابلو به من گفت:”آقا هم همی سطلا کمر دیگ ر مشکنه”.خلاصه این مقدمه رو داشته باشین تا بریم سر جریان امسال.

امسال یکی از دوستای خیلی نزدیک بابام که یه جورایی با هم فامیل هم هستیم و خلاصه خیلی پیشش ارج و قرب داریم زنگ زد ک آقا آب دستتونه روز عاشورا بزارین زمین بیاین خونه ما یه مجلس شله خیلی گنده داریم که بدون شما اصلا هیچ لطفی نداره و هزار و یک جور تعارف تیکه پاره کردن که حتما سطل بیارین. آقا ما رو می گی خوشحال روز عاشورا بشکن زنان در حالی که به اندازه یک دوجین سطل قدو نیم قد همراهمون بود رفتیم خونه این بابا.. جمعیت مثل مور و ملخ ریخته بود طوری که از هفت تا حلقه امنیتی باید می گذشتی تا برسی سر سفره.با هزار و یک دردسر و به لطف آشنایی خانوادگی با صاحب مجلس رفتیم تو جاتون خالی حقیر یه 4 بشقابی خوردم به طوریکه یه بند انگشت هم جا تو معده و روده و نای شش هام خالی نموند.تو این فکر بودم که اگه الان اینجا بترکم شهید راه آقا امام حسین حساب می شم یا نه که یکی از آشناها آروم در گوشم گفت “فلانی اگه سطل داری همین الان باید سطلاتو ببری زیرزمین کنار دیگ ها تا برات پرش کنن..آقا بدو بدو رفتیم با داداشم سطلا رو از تو ماشین آوردیم و با هزار و یک بدبختی خودمون رو به سر دیگ ها رسوندیم.. اینجا لازمه یه توصیف دقیق از وضعیت اون زیرزمین براتون بگم . اولا که درا رو بسته بودن و حدود 50 نفر آدم بیرون سطل به دست به در می کوبیدن به این امید که شاید در باز شه بتونن سطلشونو پر کنن.. حدود 50 نفری هم تو بودن که اکثرا مثل ما به واسطه آشنا بودن و پارتی و این حرفا تا اونجا پبشروی کرده بودن و منتظر بودن سطلشون پر شه.چند نفر داشتن دیگای خالی رو می شستن که حدودا یه هشت تایی می شد. دقت که کردم دیدم یه دیگ دیگه مونده که توش غذا داره و کم کم داره غذای توش تموم می شه.داشتم موقعیت رو ورانداز می کردم که داداشم گفت که از بغل دستیش شنیده که علاوه بر این دیگ آخر یه دیگ دیگه هم هست که قاطی دیگای کثیف قایم کردن تا الکی بگن غذا تموم شده شاید ملت بی خیال شن برن تا بعد سر فرصت بین خودیا تقسیمش کنن..دقت که کردم متوجه شدم تمام جماعتی که اون دور و بر بودن و مثلا قرار بود سرشون گول مالیده شه از این قضیه خبر دارن. حتی یه عده از اونایی که بیرون بودن با لهجه مشهدی داد می زدن “یره دیگ آخر ره چرا باز نمکنی؟”. حتی یه عده رو می دیدم که خیلی طبیعی می رفتن کنار دیگ آخریه تا بهش دست بزنن و از وجود غذا مطمئن شن.یه دفعه چشمم افتاد به صاحب مجلس همون دوست بابام . دیدم داره تند تند سیگار دود می کنه و کارد بزنی خونش در نمیاد بدجوری عصبانی بود.بالاخره این پلتیک استتار دیگش نتیجه نداده بود و همه کلاغای کور هم از وجود دیگ آخر اطلاع داشتن.قیافش مثل آتشفشان خاموشی بود که آماده فورانه .از چشاش خوندم که فقط دنبال یه بهانه واسه ترکیدن می گرده که البته این بهانه رو شخص شخیص بنده در اختیارش گذاشتم !!!
از اونجایی که استفاده بهینه از وقت همیشه یکی از اصول زندگیم بوده با خودم گفتم:”ما که اینجا حالا حالاها علاف باز شدن این دیگ آخریه و پر شدن سطلامون هستیم .ته این دیگی که دارن می دن هم یه خورده داره پس بیایم بازدهی رو بالا ببریم و تو این مدت یه بشقاب دیگه بخوریم!(ای کارد بخوری) یه بشقاب تمیز برداشتم گرفتم جلوی اون یارو که غذا می ریخت و ملاقه دستش بود . خیلی صحنه بامزه ای بود از هشت طرف هشت نفر هشت تا سطل گرفته بودن جلوی یارو که سطلاشونو پرکنه و یارو منگ مونده بود تو کدوم بریزه یه دفعه بشقاب خالی من هم به مجموعه هشت تا سطل اضافه شد.. تو این هیر و بیری چشم صاحب مجلس به این صحنه افتاد. یه نگاهی به سطل ها کرد یه نگاهی به بشقاب و آخر سر هم یه نگاهی به صاحب بشقاب که من باشم . در کسری از ثانیه مغزش یه تحلیل سریع انجام داد.تحلیله این بود: “این پسر دوست عزیز من هنوز حتی نهار نخورده اونوقت این جماعت دنبال پر کردن سطلاشون هستن” آقا سطل یکیشونو گرفت محکم کوبید تو دیگ و انواع فحشای خواهر مادری رو که من بعضیاشون رو حتی یه بار هم نشنیده بودم نثار جماعت سطل به دست کرد .آقا تمام جماعت سطل به دست پاپیون کردن.یه آن دیدم هر کی اون دو و بر بود داره یه جورایی سطلشو غلاف می کنه و متواری می شه . طفلی داداشم هر کار می کرد سطلا رو پشت سرش قایم کنه نمی تونست.خلاصه طرف اینقدر فحش داد تا دهنش کف کرد بعد می دونین اولین کاری که کرد چی بود؟ بشقاب رو از من گرفت و گفت “آقا من واقعا شرمنده ام شما هنوز نهار نخوردین. خواهش می کنم بفرمایی اون گوشه میل کنین.”

یادداشت (398)



مجموعه عکسهای چاپ شده از حضرت محمد تا به حال
جمعه ١٤/١١/٨٤ ● ساعت 23:14 ● مهندس

http://www.zombietime.com/mohammed_image_archive/

یادداشت (395)



تحریم دانمارک
پنج‌شنبه ١٣/١١/٨٤ ● ساعت 22:03 ● مهندس

خبر ویژه:

ریاست محترم جمهور در سخنرانی بندر عباس در راستای تحریم دانمارک که کاریکاتورهای موهون در روزنامه های آن چاپ شده است پیشنهاد کردند مردم شیرینی دانمارکی را تحریم کنند. در پی این پیشنهاد هزاران جوان با حمله به شیرینی فروشیها جعبه های این شیرینی موهن را به جوبها ریختند.

پینوشت:
بابا ما یه من باب شوخی یه چیزی گفتیم قرار نشد جدی بگیرین ها :
ایسنا : در نامه‌اي به وزارت بازرگاني پيشنهاد شد كه نام شيريني دانماركي به شيريني «گل‌محمدي» تغيير نام يابد.

یادداشت (442)



دل نازک جوانها
پنج‌شنبه ١٣/١١/٨٤ ● ساعت 11:50 ● مهندس

در راستای پریشان کردن احوال خوانندگان این وبلاگ که یک استراتژیک و هدف غایی این وبلاگ بوده خاطره ای از دیروز رو بیان میکنم تا متوجه فواید سر بهوا راه رفتن شده و گوش به خزعبلات پند گونه در راستای مذموم شمردن این عمل ندادن.

خدمت گرام شما عرض کنم دوربین Sony 717 من تا دقیقا یک ماه پیش گارانتی داشت. ضمننا 20 روز پیش یه آقای خیلی سورئالیست قصد خرید اونو داشت که با مقادیر متنابهی ناز من مواجه شد. این دوربین دقیقا 10 روز پیش به باد فنا رفت و جدا اعصاب و روانش بهم ریخت. در این وانفسای بی پولی که چیزی تا باز شدن پامون به پارک دانشجو باقی نمونده دوربینو سگ کش کردم بردم تا نمایندگیش که سر عباس آباده. متخصص مربوطه در حالیکه شکمشو در زاویه 45 درجه نسبت به افق گرفته بود با نگاه کردن به دوربین گفت تا 250 تومن خرجشه!
پق: آقاجان کل این دوربین الان 300-400 بیشتر نمی ارزه شما میخوای نصف این پولو بدم تا دستپخت شما رو تحویل بگیرم؟ ضمننا این قیمت دادن معلوم میکرد که این آقاهه فرق دوربین و تلوزیون رو دقیقا نمیدونه و احتمالا برای باز کردن پیچهاش از گوش کوب استفاده خواهد کرد. بناچار دوربینی تقریبا دوسال از دوشم نیفتاده بود تو جعبه گذاشتم و با اند حال نزار راه افتاده به سمت ماشین. در این حال خراب ناشی از موت نابهنگام دوربین در حالیکه سعی میکردم مطابق گفته های بزرگان ادب کشور سر پایین بدارم تا از سلوک ناشی از روئت پاچگان گرامی مصون بمانم با این بادبادک که سر چهار راه روی زمین افتاده بود برخورد کردم. یعنی شئی مورد نظر به پام خورد!

بادکنک بد شکل

خوب آدم بی فکر. من اصلا نمیگم این بادکنکه چطور سر از اینجا در آورده {تصورشو بکنید! اه. وسط خیابون جای این کاراست؟} ولی عزیزم روی بسته این جور کالا ها معمولا یه علامتی مبنی بر انداختن مورد در سطل بعد از استفاده است. آخه پدر جان ما جوانهای معصوم ! چه گناهی کردیم؟ سر به هوا برداریم پاچه میبینیم، سر بر زمین بدوزیم رد پای پاچه میبینیم بعد انتظار دارین ما سالم بمونیم؟ خوب اگه اینها رو به اونجات داری فوروارد میکنی حداقل حواست به اعصاب یه آدم بهم ریخته، عزیز از دست داده باشه که این شئی گرامی تو خیابون به پاش گیر میکنه! ضمننا از ریاست محترم جمهور تقاضا دارم به موارد اینچنینی رسیدگی کنند و یه بودجه چرب از محل قلک (صندوق سابق) ذخیره ارزی اختصاص بدن تا دل نازک (و بلکم جاهای دیگه) جوونها اینقده درد نگیره.

ضمنا کیفیت بد عکس مربوط به پریشان حالی دوربین است نه عکاس.

یادداشت (266)